آدم‌بس

سرم از شش جایِ مختلف ترک خورده و بویِ خون، در بوی کلر پیچیده است. کف زمین پخش شده‌ام. با خودم زمزمه می‌کنم که چیزی در این‌جا درست نیست. نمی‌تواند واقعی باشد. اما هر قدر که فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا. تکه‌ای خونین از جمجمه در دستم است. آبی که از موهای سرم می‌چکد، خون کف دستم را رقیق می‌کند.

هنوز از دور می‌بینمش. صدایش می‌زنم و در دل، التماسش می‌کنم که دورتر از آنچه هست نرود. دست‌هایم را به زمین تکیه می‌دهم و خودم را جلو می‌کشم. احساس می‌کنم تکه‌ای از جمجمه روی سرم نیست. دستم را به سرم می‌زنم و درد در من اوج می‌گیرد. خالی‌ست. اطراف را به دنبال تکه‌ی گم‌شده نگاه می‌کنم. ناامید که می‌شوم، سرعتم را افزایش می‌دهم.

آب شفاف شفاف است و بازتاب او را در آن طرف استخر می‌بینم. چرا این‌جاست؟ این‌جا چه کار با من دارد؟ لبخندش دوباره در ذهنم مرور می‌شود:

--در قسمت کم عمق استخر، شنا کردم و دست‌ پا زده‌ام. استخر خالی خالی‌ست. میانِ آب، بدن کس دیگری را می‌بینم. سرم را بالا می‌آورم. خودِ اوست. لبخند می‌زند. از آن لبخندهایی که یک دو بار بیش‌تر نصیب من نشده. جلوتر می‌آیم و او سریعاً خودش را عقب می‌کشد. دست‌هایش به سمت من دراز است:«بیا.» یکی دو قدم جلوتر که می‌آیم، زیر پاهایم خالی می‌شود. دست و پا می‌زنم. هم‌چنان از من جلوتر است. من شناگر خوبی نیستم. با خودم فکر می‌کنم که اگر به همین منوال جلو برم مانند قلوه سنگی در آب فرو خواهم رفت. به سمت کناره‌ی استخر می‌روم تا دستم به لبه باشد. نگاهش که می‌کنم، رو ترش می‌کند و می‌فهمم حرکتم به اشتباه بوده. دوباره خودم را به وسط آب می‌رسانم و لبخندش را تماشا می‌کنم. دارم غرق می‌شوم. تعادل‌م را به کلی از دست داده‌ام. منتظرم برگردد و سریع بیرونم بکشد اما نمی‌آید. از زیر آب، می‌بینمش که مصممانه به راهش ادامه می‌دهد. تلاش می‌کنم روی آب شناور شوم. سرم را به عقب بر می‌گردانم و به سختی روی آب دراز می‌کشم تا خستگی از تنم بیرون شود. نفس‌های عمیق می‌کشم و دوباره به شنا بر می‌گردم. سعی می‌کنم ذره‌ای از انرژی‌ام را هدر ندهم. اما او دیگر به انتهای استخر رسیده. قبل از آنکه حتی فرصت کنم چیزی بگویم، خودش را بالا می‌کشد.

آن بالا، نگاهش شبیه همیشه است. دوباره احساس م‌کنم که چیزی در این میان غیر واقعی‌ست. رویش را بر می‌گرداند و به سمت خروجی استخر می‌رود. نفس نفس‌زنان خودم را به انتهای استخر می‌رسانم و با ته‌مانده‌ی انرژی، خودم را بالا می‌کشم. صدا می‌زنم که برگرد، اما هیچ نشانی از شنیدن از خودش بروز نمی‌دهد. مایو روی تنم سنگینی می‌کند و سرم گیج می‌رود. به دنبالش می‌دوم. پایم سر می‌خورد و زمین کفِ استخر، در آرامش و خونسردی جمجمه‌ام را به شش تکه تقسیم می‌کند. --

دیگر تقریباً به او رسیده‌ام. همچنان جواب صدا زدنم را نمی‌دهد. دستم را به دستش می‌کوبانم. بر می‌گردد  و با تعجب نگاهم می‌کند. انگار من در استخر مردانه تعقیب و گریز راه انداخته باشم! آب از موهای قهوه‌ای تیره‌اش که در آستانه‌ی ریختنند چکه می‌کند. نمی‌دانم چه باید بگویم. به سرم که خون از آن می‌رود اشاره می‌کنم:«  شکست. سر خوردم.» انگار درباره‌ی یک ظرف چینی حرف بزنم. همان‌طور که از بالا براندازم می‌کند می‌گوید:« هیچ‌وقت هواست نیست.» انگار درباره‌ی یک لیوان بنجل حرف بزند که با ضربه‌ی پای من متلاشی شده باشد. :« هرچند شنا ت از چیزی که فکر می‌کردم بهتره. انتظارش رو نداشتم. با تلاش مستمر می‌تونی تو شنای قورباغه‌ای به مقامات برسی.» و پوزخند می‌زند.

تکه‌ای از تکه‌های جمجمه را از روی سرم بر می‌دارم و نشانش می‌دهم:« یکی از این‌ها گم شد.»

-« اونقدرها هم که فکر می‌کنی مهم نیست.» صدایش هیچ آرامشی به من نمی‌دهد.

برمی‌گردد و این‌بار، رفتنش به دویدن می‌ماند. دوباره مرا نمی‌شنود. تکه‌ای از استخوان جمجمه‌ام را در دستان مشت شده‌اش می‌بینم.

 

 

+ چقدر دلم تنگه. باید آخر مرداد می‌اومدم و اولین روزمره‌نویسی وبلاگی‌م رو ثبت می‌کردم. اما نیومدم. روزهای عجیب و پرفشاری دارن می‌گذرن. اون‌قدر پر فشار که هر از چندی به جنون برسوننم و اشک بریزم، یا کابوس ببینم و حتی وسط خواب، بیدار شم. این مورد آخری با توجه به مشخصات کوالایی بنده و کمبود خواب همیشگی‌م، بی‌سابقه‌ست. کاش حوصله‌ی نوشتن‌ش رو داشتم. فقط بگم که اون بخش از فشارها که بانی ایجادش خودمم، در عین سختی‌ها برام شیرینن. می‌دونم راه من راه آسونی نیست. با این حال انتخابش کرده‌م. و اما اون بخش که بانی‌ش دیگران و کوتاهی‌هاشونن، واقعاً دیوانه‌کننده‌ست. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت بتونم ببخشم بانی‌هاش رو برای سخت کردن سال‌هایی که می‌شد خیلی راحت‌ترو بی‌دغدغه‌تر سپری شن. یکی دو باری هم مچ خودم رو در حالی که مثل سگِ هار بی دلیل از مردم پاچه می‌گرفتم، گرفتم.:| واقعا باید بنویسم ازش. متن بالا ویرایش نشده‌ و پراکنده‌ست. حوصله‌ی ویرایش ندارم. این نیز بگذرد! یک اشاره‌ای هم بکنم به اینکه امروز اولین روز خرداد به بعد تهران بود که احساس کردم خنکه:) باید اعتراف کنم که خشنودی از زندگی با هوای سرد، بسیار راحت‌تر از خشنودی از زندگی با هوای گرمه:))

*از سایه‌جان. ربطی به متن نداره.:)) ولی خب بعد چندماه پست می‌گذارم باید علایق‌ غیر متناسب رو هم زورچپون کنم.:|

 

 

  • سارای زنجیربریده

خیال می‌کردم که عاقبت، وقتی غل و زنجیر پایم را باز کنی،  پرواز می‌کنم و در آغوش ابرها آرام می‌گیرم. روزها با دست و با دندان زنجیر را خراش دادم، التماس‌اش کردم که مرا به ابرها برساند. نگاهم کرد و محکم‌تر به پاهایم پیچید. و درست وقتی فکر می‌کردم امیدی نیست، تو آمدی و زنجیر را از پایم باز کردی. آزاد شده بودم. مدت‌ها دست‌هایم را در هوا تکان دادم، پروازی در کار نبود. سرانجام نردبان روی نردبان گذاشتم. از یکی یکی پله‌ها بالا رفتم و به ابرها رسیدم.  به خواسته‌ام رسیده بودم. دست‌هایم را باز کردم، و جفت‌پا به آغوش ابرها پریدم. می‌دانی چه شد؟  کسی منتظر من نبود. ابری مرا در آغوش نگرفت و من به تندی سقوط کردم. در حالی که خودم، خودم را در آغوش داشتم و تنها چیزی که از جنگیدن و ملاقات با ابرها عایدم شده بود، رطوبت ترسناکی بود که روی هر دو گونه‌ام باقی مانده‌بود.

 

  • ۲ نظر
  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۲
  • سارای زنجیربریده

« سالوادور آلنده» سیاستمدارِ مارکسیست شیلیایی بود که بعد از تلاش برای فلج کردن اقتصاد کشور و تغییر قانون اساسی، با کودتای پیونشه جان خود را از دست داد و قدرت به «پیونشه» رسید. پیونشه هزاران نفر از طرف‌داران آلنده را در زندان‌ها حبس کرد و قوانینی تعبیه کرد که با کمک آن جرایم‌ش هرگز قابل پیگیری و بررسی قانونی نباشد، در اختلاس بیست و هفت میلیون دلاری شرکت کرد و ظرف مدتی از قهرمانِ ملی، به شخص منفور ملی بدل شد.

شاید صحبت از تاریخ معاصر شیلی به نظرتان احمقانه بیاید، اما می‌خواهم درباره‌ی چیز احمقانه‌تری صحبت کنم؛ آهنگ‌های انقلابی در تاریخ معاصر شیلی. سرودِ «مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد» در زمان حکومت آلنده، توسط انسان‌های انقلابی و جنگ‌جوی زمانه‌شان ساخته شد اما وقتی پیونشه بر سر کار آمد، باز هم ممنوع شد! روی این لینک کلیک کنید و ببینید که « برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن» درست از روی همین آهنگ زمان آلنده ساخته شده ست.

شاعر شعر نسخه‌ی فارسی شده‌ این آهنگ علی ندیمی‌ست. او دو سال بعد از انقلاب در لیست سیاه قرار می‌گیرد و مجبور به فرار از ایران می‌شود.

دیگر؟ «نان و شراب» را می‌خواندم. از معدود کتاب‌های این چند ماه که ارزش دقیق خواندنِ بند بندش را داشت و فکر خواندن ادامه‌اش هیجان‌انگیز محسوب می‌شد. داستان را لوث نمی‌کنم، بگذارید از نویسنده‌اش حرف بزنم. اینیاتسیو سیلونه، برای مبارزه با موسولینی به حزب کمونیست ایتالیا پیوست و شش سال بعد توانست به شوروی، بهشت ذهنی‌اش سفر کند و تاثیر این سفر بر او چنان بود که راهش را برای همیشه از کمونیست‌ها جدا کرد.

تاریخ دوار و ترسناک ست. انگار هر بار انسان‌ها با خودشان فکر کرده‌اند که«این‌بار» ماجرا چیز دیگری‌ست. این‌بار این آدم تجسم پیغام‌بری‌ست. این‌بار آخر داستان ترسناک ظلم‌های پیاپی‌ست. این‌بار گذشته‌ و امید بار بعدی را محاصره کرده. کسی چه می‌داند، چرا دفعه‌ی بعد نه؟

پس تکلیف خون‌ها چه می‌شود؟ خون مردم، جوانان به پیری نرسیده و کودکان به بلوغ نرسیده. دیگر چه کسی دلتنگ آزادی‌خواه جوانی خواهد شد که توسط پیونشه کشته شد؟ کسی داستان پررنج ده‌ها میلیون تن از مردم عادی که زندگی‌شان صرف فرار از دست استعمار شد را به یاد ندارد. قطرات خون، بر برگ برگ کتاب تاریخ ریخته شده، خون‌ها با یکدیگر درآمیخته‌اند، آن‌چنان که قابل تفکیک نیستند. ده‌ها میلیون نفر در این بازی مرده‌اند، شما مزارشان را می‌شناسید؟

پی‌نوشت: این پست را بیست‌و دوم بهمن نوشته بودم. گاهی به حد مرگ از خودم لجم می‌گیرد. تنبل در کارهایی که دوست دارم و ماله‌کش در کارهایی که دوست ندارم.

دومین پی‌نوشت: تاریخ‌بازان بازندگان تاریخ‌ست، نه اهل تاریخ!

 

  • ۰ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۵
  • سارای زنجیربریده

گمانم اگر جادوگری با مغز ناسالم فعلی بودم، برای جانورنمایی* ققنوس* را انتخاب می‌کردم.  آن‌وقت هر چند وقت یک‌بار می‌مردم و هر بار از میان خاکستر، افلیج‌تر به دنیا می‌آمدم. چنان که حالا، بی‌پیکر ققنوس هرچند وقت یک بار به خودم می‌پیچم و سعی می‌کنم دوباره بیرون بیایم و هر بار، تکه‌ای از خودم را در تغییر جا می‌گذارم.

همه‌چیز می‌چرخد. صبح‌ها بلند می‌شوم، لباس زشت مدرسه را می‌پوشم و در طول روز، سعی می‌کنم بیست و هفت نفر دیگر کلاس را با نگرانیِ نیم نمرهِ فیزیک‌شان تحمل کنم و با معلمی که خوش‌بختیِ زندگی نیم‌قرن آینده زندگی مرا در گروِ یادگیریِ پلیمرازیسیون تراکمی می‌داند، راه بیایم، سر کلاس دست‌هایم را زیر چانه‌ام نگذارم و به انبوه کتاب‌های خوانده‌نشده کنار تختم فکر نکنم. زنگ تفریح کنار دوستان درون‌سلولی و برون‌سلولی‌ام می‌نشینم، حرف می‌زنیم و می‌خندیم. تا عصر این چرخه را طی می‌کنم و ظهر از جلوی مدرسه سمت سرویس می‌روم. پایم طبق معمول در چاله‌ی چمن‌های وسط بلوار گیر می‌کند و با اقتدار راهم را ادامه می‌دهم، هیچ شتری تلپ در چاله وسط چمن‌ها نیفتاده.

عصر. آرامش. نامجو در گوشم می‌خواند، حافظ و سعدی غزل زمزمه می‌کنند، دولت‌آبادی و اخوان و شاملو و سایه، از دیوار اتاق با لبخند نگاهم می‌کنند و کیفِ حاوی رازِ پلیمرازیسیونِ تراکمی همچنان یک‌وری شده در هالِ خانه به سر می‌برد. یک ساعت بعد اما، خبرها را چک می‌کنم. فلانی مرد، فلان‌جا آتش گرفت، فلان زندانی هم‌چنان اعتصاب غذا می‌کند، فلان دیوانه ابر رئیس جمهور شده و... . نامجو متوقف می‌شود. دولت‌آبادی و شاملو و اخوان و سایه سرشان را پایین می‌اندازند. و حافظ به جای خواندن ادامه‌ی غزل عاشقانه‌اش زمزمه می‌کند:« حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش‌دلی‌ست/ تا نپنداری که احوال جهان‌داران خوش است»

شب. فکرها به من چشم غره می‌روند:« درازکش شده‌ای روی تخت؟ پلاسکو آتش گرفت بدبخت. این‌همه جان عزیز از دست و این‌همه سرمایه بر باد رفت. آن‌وقت تو درازکش شده‌ای روی تخت و پیژامه قدرتِ نداشته‌ات را تا گردنت کشیده‌ای بالا و در جای گرم و نرمت فحش می‌دهی که مردم چرا ازدحام کردند، شهرداری چرا پیش‌گیری نکرد، بودجه سازمان‌های به درد نخور چرا صرف آتش نشانی نشد، خبرنگار صدا و سیما چرا بی‌شعور است. خب تو چه کردی؟ فردا اگر بیفتی و بمیری که به چپش ست؟ غر زدنت که را نجات می‌دهد؟ فکر می‌کنی کار سختی کرده‌ای که یک گوشه هشتگ و غر می‌زنی؟ نکند مردی می‌خواهی بگویی جای مفید بودن پلیمرازیسیون تراکمی را یاد گرفتم؟

صبح. ظهر. عصر. شب. تکرار می‌شوند. می‌گردند. هر روز همان قبلی‌ست. من تکرار می‌شوم. در مرداب تکرار شدنم می‌گندم. روز به روز حوصله‌ام را از خودم بیش‌تر سر می‌برم. تکرار تکرار. دلم می‌خواهد فریاد بزنم که هی! می‌شود یکی مرا از این بازی تکراری بیرون بکشد؟ می‌شود به جای من موجودی جالب‌تر را در کالبد تکراری‌ام جاسازی کنید؟ کمی هیجان‌انگیز تر؟ در خاکسترها چرخ می‌زنم. باید ققنوس پرکاری شوم، دوباره به دنیا بیایم. دوباره سر از خاکستر بیرون بکشم. هر سال . هر ماه.

*: جانورنمایی، بر طبق کتاب‌های فانتزی امکانِ بدل شدن به حیوانی دیگر است.

**: ققنوس: بر طبق افسانه‌ها، پرنده‌ای که بعد از یک چرخه زمانی، در آتش خودش می‌سوزد و از خاکسترش تخمی پدید می‌آید که با شکستن تخم، ققنوس جدیدی سر از خاکستر بر می‌آورد.
+ اگر توانستید برای چندین ماه در اینستاگرام پستی نگه دارید، اگر وبلاگ چندین ساله دارید و مرتب پاکش نمی‌کنید، اگر قادر به تحمل کردن خودتان هستید، ای کاش برایم بنویسید چه‌طور.

  • سارای زنجیربریده
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
  • سارای زنجیربریده

تکه مربوط به حق طلاقِ برنامه دیشب دوره همی را چندبار نگاه کردم. بار اول برای اینکه توجیه شوم این مهران مدیری ست که این حرف ها و پوزخندها را می  زند ، چندبار بعد برای هضم این که نه زن و مرد روی سن، و نه تماشاچی‌ها صدایشان درنیامد نگاه کردم و بعد، دقایقی برای هضم بیهوده بودن همه تلاش‌ها، به دوربین نگاه کردم.

#drb!

  • سارای زنجیربریده

ما دو غول بیابانی بودیم. دو غول بیابانی سرمایی و احمق که صبح‌ گرسنه بیدار شدیم و تو  شش و نیم صبح از گرسنگی دست‌هایم را گاز گرفتی تا بتوانی سیر شوی. بعد که گوشت دست‌هایم را مزه مزه کردی خوشت نیامد. تفش کردی و من تفاله‌ها را دوباره روی دست‌هایم گذاشتم.

دنبال شکار هشت‌پای صحرایی رفتیم. گفتی باید هشت دسته کاکتوس را آغشته به خون کرد، آن‌وقت خون هشت پا با خون غول نمی‌سازد و می‌افتد و شکار می‌شود.اما خون باید از خونِ غول‌های دست سبز باشد. من دست‌های سبز داشتم و تو دست‌های آبی .آبی‌ِ آسمانی. پس من خونم را با خون آن‌ها مخلوط کردم و دیر یا زود، غذا خوردیم.

موقع خوابیدن، من  تو را با دست‌های آبی‌ت زیر شن‌ها مدفون کردم که گرم بخوابی. اما از آنجا که غول‌های دست سبز با جفت پا دراز کشیدن گرم می‌شوند، من روی ساحل دراز کشیدم. تو خوابیدی و من تا وقتی که خواب به چشمانم بیاید ، مدام شن‌ها را کنار زدم صورت مربعی و پلک‌های نامتقارن‌ت را بینم.

چند ساعت بعد، از خواب پریدی. سردت بود. دوباره زیر شن‌ها گذاشتمت و گرم نشدی. در دل کویر، نم نم باران گرفته بود. بغلم کردی تا گرم شویم. بغلم که کردی مدام چشم‌هایت در ذهنم می‌آمد، مثلث و پنج ضلعی، اما بنفش بنفش. با دست‌های سرسخت.

  صبح که شد دما قابل تحمل شده بود. نگاهت کردم و سردم شد. بغلت کردم. شش و نیم صبح بود. دست‌هایم را گاز گرفتی و بعد که از مزه‌اش خوشت نیامد تفش کردی. تفاله‌ها را روی دست‌هایم گذاشتم. من یک غول بودم، سرمایی و احمق.

  • سارای زنجیربریده

انسان بودن جنبه‌های مختلفی دارد، اما دیدن وجوه مختلف آدم‌ها- طبیعتاً درباره مسائلی که در زندگی پانزده ساله‌ام تجربه کرده‌ام حرف می‌زنم- مجابم کرد که در تمام این‌ها نقطه اشتراکی وجود دارد :«شهوت رسیدن».انگار ما ذاتاً زاده شده‌ایم که بخواهیم برسیم، به کسی، چیزی یا حالی.

شش هفت سالم که بود، باید در مواجهه با هر آدم جدیدی، بعد از گفتن اسمم، برنامه‌ها ، اهداف  و خواسته‌های چهل سال آینده‌ام را شرح می‌دادم. نه من، همه ما بعد از اسممان با تصور شغل آینده‌مان برای هم شناخته می‌شدیم. کسی نمی‌پرسید که خب دخترم، ماکارونی دوست داری یا قورمه سبزی؟ می‌پرسیدند می‌خواهی دکتر شوی یا معلم؟ خلبان شوی یا پلیس؟ به ثروت برسی یا علم؟ فهمیدیم که نه راهمان و نه علاقه‌هایمان، خواسته‌هامانیم.

رسیدن کافی‌ست؟ نه! به محض رسیدن به چیزی می‌خواهی به چیز دیگری برسی. مثلا عشاق اول می‌خواهند معشوق تحمل‌شان کند، تحمل که کرد دوستش داشته باشد، و دوست که داشت عاشق شود و بعد لابد معشوق به کسی و چیزی جز عاشق فکر نکند. رسیدن هدف نیست، رسیدن ابزار ست، آدم‌ها به رسیدن نیاز دارند، رسیدن به چیزهای ریز و درشت، احساسِ «خود آرمانی» بودن به انسان می‌دهد. اعتماد به نفس عجیبی که بدون آن زندگی نمی‌چرخد. مفید بودن و در کلامی، بیهوده نمردن.

این روزها خودم را غرق فکر رسیدن به چیزهای مختلف کرده‌م. کودکان کار را می‌بینم و فکر می‌کنم روزی فلان کار را خواهم کرد که حالشان خوب باشد. که آرام شوم. می‌بینم چه طور سرطان جان می‌گیرد و فکر می‌کنم یک روز محققی خواهم شد که درمانی برایش پیدا کند ، و حال خرابم را می‌بینم و فکر می‌کنم که روزی پادزهری برای پریشانی‌ام پیدا می‌کنم. که روزی خواهم رسید...

 

 

 

 

 

  • سارای زنجیربریده

غم داشتم. غم داشتم و سرم به هیچ کتابی بند نمی‌شد و حرف زدن با کسی حالم را خوب نمی‌کرد و به بهانه‌ و با ذکر پنجاه بار:« ساعت پنج و نیم در تهران کسی را نمی‌خورند و اگر بخورند هم کیس‌های بهتری از من هست» ،بی شال و بی کلاه بیرون زدم. تمام راه رفت را به حجم تنهایی تک تکمان فکر کردم و دلم سوخت و سوخت و رسیدم و خریدم را کردم و راه افتادم که برگردم.راه کج کردم از مردی که عمد داشت تنه بزند و رسیدم به مردی که سه تارش جان می‌نواخت. جیب‌هایم را گشتم و ایستادم کنارش و با شرمندگی هزارتومانی باقی‌مانده را گذاشتم درون کلاه و مسخ صدای سه تار شدم. جمعیت از کنار فشار آورد و من مجبور شدم رد شوم و یادم آمد که من حتی بلد نیستم سه تار بزنم. من همانی‌ام که عرضه درآوردن صدای خوب از ویولنش را هم ندارد. و به مرد سبیل دار میانسال سه تازنواز فکر کردم. دلم می‌خواست کنارش بنشینم و بنشینم و تا صبح او سه تار بزند و من گوش کنم و در سرما برای خودم چای هورت بکشم! سه پسر جلف از آن طرف پیاده رو راه می‌رفتند و یکی آن یکی را هل داد و او جیغ کشید. در حال و هوای خودم بودم، ترسیدم و لحظه ای بدنم را به عقب کشیدم. یکی‌شان متلک انداخت. این‌بار به جای عصبانی شدن از شرایط به طرز مضحکی خنده‌ام گرفت. احمق‌ها هم نفهمیدند برای چه و این بار عصبانی‌ام کردند. تا خانه باز راه رفتم و راه رفتم و دوباره غم وجودم را گرفت. فکر کردم که دخترکی هستم با دماغ قرمز شده و دست‌ها و گوش‌های کرخت از سرما که هزارتومن در جیبش می‌ماند و سه تار نمی‌زند و بلد نیست درست صدای ویولن را دربیاورد و نمی‌تواند کنار هیچ سه تار نوازی تا صبح چای بنوشد و حتی نمی‌تواند با اکرلیک هایی که خریده نقاشی بکشد و بدتر از همه، دختری‌ست که در روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان، در خیابان به متلکی که به او می‌اندازند بلند بلند می‌خندد.

  • سارای زنجیربریده

 دوازده سال در مدرسه درس می‌خواند، درس می‌خواند و کنکور می‌دهد، همپای جنس مخالفش چندین سال در دانشگاه درس می‌خواند و در آخر فارغ‌التحصیل می‌شود. آن‌وقت بدون احساس حقارت ، استخدام شرکتی می‌شود که به او حقوق نصفِ مردی که همان کار را انجام می‌دهد می‌دهند. چرا؟ «چون اگه من نرم یه زن دیگه می‌ره!»

به او بگویید از دنیای زنانه اش بنویسد. نوشته‌اش را بخوانید و هجوم کلمه لاک صورتی و لوس شدن برای بابا را از نزدیک ببینید.

به اتاقش، زمان اضافه و تفریحاتش نگاه کنید. مهم نیست که دغدغه اش به میزان برجستگی لب‌ها رسیده اما مفتخر است که دوست پسرش...

 از حجاب از او بپرسید. لابد اگر بی‌حجاب است باحجاب‌ها امل و اگر باحجاب است بی حجاب ها مفسد و فاحشه اند.

از چشم‌های او زنی را نگاه کنید:« دوست پسر داره؟ ماشین داره یارو؟» « اه! زیر ابروهاش درومده!» « دستش مو داره با این سن!» « کی اینو می‌گیره!» « این عفریته باهوشه؟ تو اون صورت مغز خوب جا میشه مگه!» اگر توانستید پچ پچ‌هایش با دوستان نزدیک را بشنوید و به دغدغه‌هایش فکر کنید.

ببینید چگونه افکار سنتی ش را در ظاهر مدرن‌ش نگه داشته.  اما سعی نکنید با او بحث کنید که چه طور دختر هم باید به دانشگاه برود و هم خنگش قشنگ است! نتیجه بخش نخواهد بود.

در رابطه با دوست پسر یا شوهرش، ابتدا به افکار او درباره غیرت و سپس به دوربین نگاه کنید! چون اینکه«آقاتون» بگوید عکس نذار و با مانتو بیرون نرو و فلانجا نرو که مردی است، نشان دهنده احترام قائل شدن و دوست داشتنش است!

به او دقت کنید. شایسته  چیست؟ به زعم من «ضعیفه» پربیراه نیست.

چهارم آذر، روز مبارزه با افکار اوست که بی آنکه خودش بخواهد به روح دیگر زنان چنگ می‌کشد و دنیایی از قضاوت‌های مضحک جنس دیگر را بر سر زنان آوار می‌کند. فراموشمان نشود برای چه می‌جنگیم.

پی‌نوشت: طبیعتا احمقانه ست اگر من یا هرکس دیگه ای فکر کنیم همه خشونت‌ها علیه زنان تقصیر زن‌هاست.

  • سارای زنجیربریده