آدم‌بس

نصفه‌شبی هدفون گذاشتم تو گوشم و افتادم به جون اتاق. خسته‌م و مضطرب و احساس می‌کردم کثافت از دیوارهای اتاقم بالا می‌ره. این مورد اخیر احتمالاً خالی‌بندیه. افتاده‌م به جون اتاقم چون نمی‌خوام به امتحان‌ها فکر کنم. همون‌طور که عصر داشتم درباره‌ی دستور زبان کردی می‌خوندم چون نمی‌خواستم به عقب‌افتادگی دلهره‌آورم تو درس‌های مدرسه فکر کنم.

خیلی بخوام به هوّیتم فکر کنم به اتاقم نگاه می‌ندازم. تجسّمیه از ناکامی‌هام، برنامه‌های شکست خورده‌م. صراحتاً شخصیتم رو به رخم می‌کشه. 

به ندرت وسیله‌ای رو دور می‌ریزم و این دوز طویله‌خیزی اتاق رو بالا می‌بره. کوچیک هم که هست. این‌جا که اومدم دیوارها و تخت و کمد و میز آبی بود. بعداً پرده‌ی آبی هم زدم. کودکانه ازین چیرگی آبی لذّت می‌برم. تو گوشم صدای ساز کلهر می‌اومد. وسایل رو جا می‌رسوندم و دستمال می‌کشیدم. وسط‌های آهنگ کمانچه می‌ره رو وزن متفاعلن. اون جاها رو باهاش تکرار می‌کردم ولی وزن سریع عوض می‌شه و بعد دیگه نمی‌شه کاری‌ش کرد. دلم می‌خواد یه روز اون‌قدر ذهن قوی‌ای داشته باشم که نیازی نباشه ان‌قدر همه‌چیز روذاز دوره‌های مختلف زندگی‌م نگه دارم.

وسیله‌های تزئینی‌ای که دارم از دم هدیه‌ن. همه‌شون از دوست‌ها و دوتا هدیه که مال مامانمن و من براش خریده بودم.

دوستشون نداشت ولی. یکی یه گلدون کوچیک نقّاشی شده و اون یکی یه تابلوی پرنده‌دار با «پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی‌ست» بالاش. من هربار دو سه سال صبر می‌کنم و بعد شخصاً از هدیه استفاده می‌کنم. برام عجیبه که سلیقه‌مون نمی‌آد دست هم. داریم با هم زندگی می‌کنیم به‌هرجهت.

اون دیواری که تابلو بهشه وقتی کوچیک‌تر بودم عکس قاب‌کرده‌ی چندتا شاهر بهش بود. بعداً دیگه با عکس کسی روی دیوارم حال نکردم. فکر کردم این‌طوری کم‌کم استقلال شخصیتی‌م رو از دست می‌دم و می‌افتم پشت چندتا آدم و بعدش هم می‌افتم به گه خوردن. برشون داشتم.

آدمی که قبل ازین‌ها تابلوش به دیوارم بود آتا تورک بود. بیاید یه بار دیگه با هم تعجّب کنیم: آتا تورک. پازلش مونده بود رو دست خانواده و نتیجتاً چند سال اوّلین تصویری که صبح‌ها می‌دیدم آتا تورک بود. هرکی می‌اومد تو اتاق پشم‌هاش می‌ریخت. نمی‌دونم الآن کجاست.

کتاب‌خونه‌م. ترتیب‌بندی کتاب‌ها رو دوره‌های زندگی‌مه. من نمی‌خوام نگاهش کنم. با خودم می‌گم بهت اجازه می‌دم یه شعر بخونی. می‌آرمش بیرون و جرئت نمی‌کنم کتاب رو باز کنم. من هرجا ددلاینی چیزی داشته‌م که ریده شده بهش تقصیر کتاب‌خونه‌م و کتاب‌خونه‌ی بقیه بوده. می‌دونم الآن نباید این کار رو بکنم. عوضش یکی یکی کتاب‌هایی رو که اطراف تختم افتاده‌ن جا می‌رسونم. قبل‌ترها گشتن تو کتاب‌فروشی‌ها حالم رو به‌تر می‌کرد امّا الآن حالم رو می‌گیره. یادم می‌آد بخش مهمّی از زندگی‌م داره حروم می‌شه. خودم دارم حروم می‌شم. از ولع همیشگی‌م، میوه‌ی ممنوعه‌م دورم کرده‌ن و من حدّاقل تا مدّتی فقط باید تماشا کنم.

چهارم پنجم دبستان زده بود به سرم و یه عالمه کتاب کودکانم رو دادم به خیریه. مثل سگ پشیمونم. حقیقتش اون حرکت از سر خیرخواهی نبود، از سر عن‌بازی بود. احساس می‌کردم کسر شأنمن. بسیار کودک نچسبی بوده‌م و خب قصدی برای انکارش هم ندارم.

از همون دوران برنامه‌ی کلاس پنجمم رو دارم. پشت در اتاقم. باید بگم الآن نسبت به اون‌موقع زندگی هیجان‌انگیزی دارم. هفت زنگ کلاس و سه زنگ قرآن. حفظ. عمداً نکندمش. دیگه وقتی به اون دوره فکر می‌کنم نسبت بهش حسّ مالکیت ندارم. انگار متعلّق به کس دیگه‌ای بوده. دردش برام درد عضو قطع شده‌ست. یا یه هم‌چین‌چیزی.

آهنگ شش‌هفت‌بار پلی شد و رفت از اوّل و هم‌چنان خسته‌م و مضطرب. خسته و مضطربی با اتاق مرتّب و کوهی از کارهای نکرده. عمیقاً دلم نمی‌خواد نوشتن این رو تموم کنم. خسته‌م و دلم می‌خواد قبل از خوابیدن بیش‌تر از ماضی نقلی استفاده کنم. بیش‌تر خاطره بگم. ماضی نقلی به نظرم خیلی سکسیه. از نیم‌فاصله زدن موقع اضافه کردن شناسه‌ش هم لذّت وافر می‌برم. هذیون‌ها. یه ‌ویرایش‌نشده‌ی کرکثیف. شبخیر. یا خوب خوابیده باشید یا بشینید هندسه‌ی بیهوده بخونید. یا دیگه نهایتاً شیمی بیهوده. نه به به جون اتاق افتادن. نه به انجام دادن هر بیهوده کاری که من در روز انجام می‌دم.

  • ۱ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۱
  • سارای زنجیربریده

یه گوشه‌ی طالقانی دیدم‌شون. نه گوشه حالا. اطرافمون رو خانواده‌ها و یه گروه خانوم‌جلسه‌ای گرفته بودن. کاملاً و هم‌چون گذشته قشنگ بودن.

و گشنه. یکی از خانوم‌جلسه‌ای‌ها طوری مدام و ناجور نگاهم می‌کرد که از عفاف ریخته‌م خجالت کشیدم‌. دوستان قشنگم آتیش روشن کردن. فکر کردم مال گرگ‌هاییه که دورمون حلقه زده‌ن. آتیش گرگ‌ها و خانوم‌جلسه‌ای‌ها رو دور می‌کنه. امّا از آلویز در اشتباه بودم. گشنه‌شون بود.

سوسیس‌ها نپختن و من نگاهشون کردم. و شلوارم رو کشیدم بالا. کمر شلوارهام همیشه گشاد بوده‌ن. بعد هرکس از دو دسته‌ی سوسیس‌های نپخته و سوسیس‌های سوخته یکی رو انتخاب کرد و گذاشت‌شون لای باگت‌هایی که فقط شامل یک‌دسته می‌شدن، مونده. و من هم‌چنان که سس‌هایی رو که «ش» روی شلوارم می‌ریخت رو پاک می‌کردم، اطمینان می‌ورزیدم که جلویی‌ها یا برامون گشتی خواهند یافت و یا خواهند ساخت.

یکی اشاره کرد که بچّه دارن همراهشون. بدآموزی داریم. یه نگاه انداختم این‌ور و اون‌ور. داشتیم. خورده نون‌ها رو تکوندم و شلوارم رو کشیدم بالا.

بحث بعد از مدّتی متمرکز شد. به این که کی با کی ریخته رو هم. فلانی اوّل دوست‌دختر اون بوده و بعد چه اتّفاق هیجان‌انگیزی افتاده. از یه جایی دیگه آدم‌های ماجرا رو نمی‌شناختم. تلاش کردم احساسات دروغینم رو با انواع قیدهای پرسشی و تعجّبی نشون بدم. مثلِ:«عجب!»، «نٙٙه!»٬ «واقعاً؟» فکر می‌کنم هرگز نتونسته‌م طبیعی این کار رو انجام بدم. پس تخمه شکستم و مابقی ساندویچم رو به دیگری قالب کردم.

دوست‌هام قشنگن و این چیزیه که به حدّ کافی روش تأکید نورزیده‌م. مافیا بازی کردیم و رو به رویی‌ها دچار تجدید قوا شدن. بعد یکی رفت بهشون خوراکی تعارف کرد. دوست شدیم و یک‌یک به آیین من گرویدن. به نشانه‌ی هم‌دردی باهام بلند شدن، دست راست رو روی قلبشون گذاشتن و با دست چپ شلوارشون رو کشیدن بالا. باشه بابا.

گشت ارشاد نگرفتمون. یکی از کیفش کتاب درآورد. تحت عنوان «سخن بزرگان و ائمّه» و مرتّب‌شده به ترتیب حروف الف‌با. بعد رفت یه جای بالاتر آلاچیق و بلندبلند خوند. «آدم‌های جدید گه‌های جدید می‌خورند» و «هرچیزی که تو را قوی نکند به تو می‌ریند» و «هم‌نشینی با زنان هم‌نشینی با افعی‌ست.» که این‌جایکی از دخترها داد زد خفه شو. و بعد از مدّتی مقاومت گوینده‌ش خفه شد و شما تنها شانس برای این‌که از خواندن این متن چیزی دست‌گیرتون بشه رو از دست دادید.

داشت دیر می‌شد. «ا» گفت همه‌ش که نشسته‌این یه گوشه. پاشید تکون بدید. گفتم یه آهنگی بذاریم که با جلویی‌ها همه با هم تکون بدیم. ولی منظور اون‌ها به وسطی بود. وسایل رو‌ جمع کردیم و رفتیم یه‌ور دیگه. داشت غروب می‌شد. گفتن بیا وسط. گفتم من که از اوّلش گفتم آدمِ وسط اومدنم. دست‌مال سفیده‌م کو/ دست‌مال سفیده‌م کو. فقط اجازه بدید شلوارم رو بکشم بالا.

شلوار نه این‌جا، که هرجایی حائز اهمّیته. توپ زود خورد بهم و اومدم بیرون.

  • ۰ نظر
  • ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۵
  • سارای زنجیربریده

دیروز غروب با ک خداحافظی کردم گفتم من می‌رم سمت تئاتر شهر. سپس چهار پنج بار زنگ زدم به مامانم و خب، خوش‌بختانه تو شونزده سالگی تونستم به این عظیمْ نتیجه برسم که یادآوری نسبت خانوادگی‌م با مامانم موقع زنگ خوردن باعث نمی‌شه گوشی رو برداره. خدا رو شکر که چادریم. -ربطی نداشت؟-

هدفون تپوندم تو گوشم که «امشب شب مه‌تابه» گوش بدم. اجرای مرضیه‌ش. و منتظر بودم برسه به لحظه‌ی ۳:۵۸. که یهو جماعت شروع می‌کنن کف زدن و بعدش انگار فاز دیگه‌ای از آهنگ شروع می‌شه و مرضیه می‌خونه« ماه غلامِ رخ زیبای توست» که در آخر هم برسه به اون پایان بی‌نظیرش.

ولی مامان زنگ زد. پاهام درد می‌کرد. گفتم بچّه‌ست آخه این؟ من چی بگیرم براش؟ پاهام درد می‌کنن. مامانم گفت:« آروم باش دخترم. آخه همه‌ی ما زیر سایه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای زندگی می‌کنیم.» بعد پرسید:« ربطی نداشت؟» گفتم این شگرد دیگه تکراریه و سکوت کرد.

شوخی لوسه‌ش رو انداخت جلو. گفت :«خواب دوست داره. خواب بخر براش.» گفتم :«خودم هم. آخه پاهام درد می‌کنن.»

بعد هشت نه دقیقه گفت:« خب برو ادکلن بخر اصلاً‌. من نمی‌دونم دیگه.»

خداحافظی کردیم و دوباره هدفون گذاشتم تو گوشم. و به چیزهای همیشگی فکر کردم. به خودم گفتم که سارا جون. دیگه راست‌راستی وقتشه که مسخره‌بازی‌های کهنت رو بذاری کنار و یه سری مسخره‌بازی جدید شروع کنی. آهنگ قطع شد و صدای زنگ اومد. نمی‌خواستم جواب بدم. گوشی رو سایلنت کردم.

اعصابم از خانومْ مرضیه و وقفه‌های نابه‌هنگام وسط اجراش ریخته بود بهم. رفتم سراغ پوران. «عقرب زلف سرکجت».

ادکلن‌فروشی‌ای پیدا نمی‌شد. کیفم سنگین بود و دلم می‌خواست بشینم وسط خیابون. احساس می‌کردم این‌ور اون‌ور خیابون گربه‌های درازکشیده می‌بینم. با پاهای بلند. 

از تئاتر شهر رد شدم. می‌تونستم برم خونه و اون اطراف بگردم ولی راستش اون ایست‌گاه مترو مضطربم می‌کنه. وقتی که وارد می‌شی فقط یه عالم تابلوی خروجی می‌بینی. خود مترو ناپیدا. آخه مؤمن پاییزه مگه که همه باید برن. چرا هیچ‌کی نمی‌آد؟

دیگه فقط پای گربه می‌دیدم. پای گربه با پشم‌هایی در رنگ‌های مختلف. و البته بوی ادکلن مردونه. من به ریش‌ریش لب فرش فروشی هم رسیدم و ادکلن فروشی نه.

امّا بارها براتون گفته‌م باید به خدا توکّل کنیم. ادکلن‌فروشی دیدم و پریدم تو. گفتم درمان درد تنهایی دارید؟ گفت نه. گفتم پس ادکلن مردونه با بوی خنک بدین. کوچیک باشه که گرون نشه. بعد هم چندین دقیقه گزینه‌ها رو بو کشیدم. دیگه از خستگی تو حالت سرنگونی بودم.

هیچ‌کدوم خیلی جالب نبود. یکی رو انتخاب کردم گفتم همین. خواستم حساب کنم. یه نگاهی کرد بهم و گفت:«بالأخره دوست‌پسر داشتن این مشکلات هم داره.» گفتم نه، برای برادرمه. خندید و گفت:«اِ؟ پس برادرانه‌ست؟» فکر کردم اگه بخوام رو موضعم پای بفشارم می‌گه« از من دیگه پنهون‌کاری نکن شیطون.» و لپ‌هام رو می‌کشه. پس حساب کردم و اومدم بیرون.

تو خیابون زدم مرضیه پلی شه و با دقّت بیلبیلکش رو کشیدم رو ۳:۵۸. رفتم سمت انقلاب و یکی یکی از جلوی ادکلن‌فروشی‌ها رد شدم. با خودم فکر کردم که اوه پسر. فکرش  رو می‌کردی یه روز وسط راسته‌ی ادکلن‌فروش‌های تهران باشی؟ و چشم‌هام سیاهی می‌رفت. احساس می‌کردم جدا از پای گربه‌ها -که دیگه بی‌بو بودن- اون‌ور خیابون گوساله می‌بینم. با خودم گفتم که ای بابا. این سرنوشت توئه زن. قوی باش و دلیر. مگه ندیدی حاتم طایی چه‌طور زد به قلب یه لشکر چندهزار نفره؟ اون هم در شرایطی که هیچ امیدی بهش نبود؟ و فکر کردم که ربطی نداشت؟ اگه نداشت که بگو من همین‌جا خدافظی کنم.

  • ۱ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۴۵
  • سارای زنجیربریده

بهش می‌گم:« این‌طوری که من هر وقت آقای هاید می‌شم بعد تو و بسته پیشنهادات احمقانه‌ت که حدّاقل می‌خندونتم هستین چیزه. یعنی منظورم اینه که واقعاً چیز می‌شم.»

با یه بهت راستینی در چشم‌ها می‌پرسه «اسهال؟» می‌گم «نه؛ نه مرتیکه.» و احساس می‌کنم بغض گیر کرده تو گلوم. دوباره دهنم رو باز می‌کنم:« فقط خواستم خاطرنشان کنم این‌طوری می‌بینم یادم گرفتی یه احساسی بهم دست می‌ده.» ناامیدانه باز نگاه می‌کنه که:«اسهال که نه. نفخ صور؟»

 انرژی‌م جمع می‌کنم که با آقای هاید و دوست داشتن و قدردانی جمله بسازم. امّا همون‌طور که شما عزیزان تیز و بز  بلای توی خونه حدس می‌زنین، برای بار سوّم هم نمی‌تونم جمله‌م رو تموم کنم.

می‌گم «ببین تو رو خدا. دیگه از فارسی یاد گرفتنم بریده‌م. جمله‌سازی فراموشم شده. نمی‌تونم کلمات کلیدی رو جوری جا بزنم تو جمله که آخرش معنی بده.»

گیجش کرده‌م. زل می‌زنه بهم. بی‌حوصله سرم رو تکون تکون می‌دم که «احمقی نگاه می‌کنی؟ بیا بغلم کن لااقل. این مدلی  که شبیه من نمی‌فهمی مردم چی رو کجا می‌گن رو می‌بینم... چیز یعنی. متوجّهی؟»

تاریخ: دیروز.

ازین مدل برخوردم با وبلاگ بدم می‌آد. فعلاً البته چاره‌ای جزین ندارم. تا یه ذره بیفتم رو غلتک. فکر کنم نهایت تزلزل عاطفی تو نوشته‌های این ده روز هست. شکسته‌م. ولی به نظرم عاقل و بزرگ‌شده بلند می‌شم و خودم رو جمع و جور می‌کنم. شاید همین فردا و شاید هم سه هفته‌ی دیگه. بزرگ‌ترین مشکل حال‌بدی من اینه که از انجام دادن کارها ناتوان می‌شم. ولی با وجود این‌ها امیدوارم وقتی حالم خوب شده باشه که اون تغییری که باید رو تو خودم ببینم.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۶
  • سارای زنجیربریده

وضعیتم تو یه هفته‌ی گذشته به یه جاهایی رسید که رسماً هر کی رو می‌دیدم تو لحظاتی دلم می‌خواست روش بالا بیارم. یه کاری کنم بفهمه که من آدم گه‌ای‌م. بعد هم بهم احساس رضایت دست بده که همه از من بدشون می‌آد و بدبینی‌م به نهایت برسه و منم برسم به تنهایی‌م.

ولی این کار رو نکردم. تا جایی که توانش رو داشته‌م معقول ظاهر شدم. زندگی انگار گوشه‌هام رو صاف کرده. دیگه جون چندانی برای نفرت‌پراکنی ندارم. وایمیستم یه گوشه و نهایتاً ممکنه بگم نیگا این‌هام کس‌خلن. ولی حتّی بحث نمی‌کنم و ابراز نمی‌کنم.

از دلایلش اینه که بیش از هروقتی آگاهم به این که حقیقتی بیش‌تر از اون چه در دست دیگرانه؛ در دست من نیست. پس چرا باید به دنبال اثبات چیزی باشم. خودم رو هم بارها غلتان در گه دیده‌م.

من نگاه می‌کنم. گذر زمان آدم‌شناس‌ترم هم کرده. من می‌خونم. شاید دیگه وقتش باشه که اعتراف کنم در مقام بیننده از گوینده و در مقام خواننده از نویسنده بهترم. خوب تو نقشم جا افتاده‌م. امّا این رو حالا حالاها نخواهم گفت. اون‌وقت بعدش با چی می‌خوام که خودم رو گول بزنم و سر پا نگه دارم.

من دوست ندارم این حرف‌ها رو بزنم. من فکر می‌کنم اون‌قدر بدبختی تو همه جا ریخته که نیازی نیست من حال کسی رو بد کنم. نمی‌دونم هم که چه میزان اخلاقیه کارم. امّا می‌تونم به یکی از بزرگ‌ترین‌ها -و چه بسا که بزرگ‌ترین- ترسم تو زندگی اشاره کنم؛ قطع شدن ارتباطم با جهان اطرافم. به حدّ غایی ترسناک و جون‌بده‌برافرار.

تاریخ: دو روز قبل پست شدن نوشته.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۰
  • سارای زنجیربریده

سارا خانوم عمده‌ی مشکل من با تو اینه که بهت امید داشته‌م شاید تو خارج ازین ابتذال باشی و ناگزیرم که ببینم تو هم چه‌طور همون‌قدر کس‌خل و احمقی. این دیگه منصفانه نیست. تو زیر دست خودم بزرگ شدی. من سال‌هاست دارم تربیتت می‌کنم. آخرش هم بقیه از تو گه‌مال‌تر، تو از بقیه گه‌مال‌تر. ولی افسوس همه رو می‌شه گذاشت کنار و تو رو نه. تو رو نمی‌تونم ول کنم. بهم بگو حرف از چند سال دیگه‌ست. چندتا ۳۶۵ روز. چه‌طوری بریم جلو؟ برنامه‌ای گه‌خوری‌ای چیزی داری بگو ما هم بخندیم.

تاریخ: سه روز قبل پست شدن نوشته.


  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۹
  • سارای زنجیربریده

معلّم عزیز ریاضی‌م سه‌شنبه‌ها با دفتر دستکش می‌آد سر کلاس. می‌گه خوبید؟ هار هار. بعد یه سری کسر مسر و عدد پیاده می‌کنه رو تخته و تفریح اصلی‌ش آغاز می‌شه؛  این رو می‌ذاریم تو مخرج اون، این‌یکی رو از مخرجش می‌کشیم بیرون. و الی آخر.

چند دقیقه که نفهمیدم خودکار برمی‌دارم با ک بجنگم. صدای بگیر بیاد و برای همیشه باخته‌ای و غودا از خودمون خارج می‌کنیم. برگه رو خط‌خطی می‌کنم. سرم رو می‌ذارم رو میز. با ک سعی می‌کنیم شبیه ارتفاع ستون مایع شیم.  اواخرش فقط می‌خوام از حق وتوی پیغمبری‌م بهره بگیرم. کاش حدّاقل دست از مخرج اون عددها و مخرج من بکشه بیرون. 

و امّا بعدش. کول‌ترین زمان مدرسه یک ساعت و نیم دینیه. تو سرت گرم کار خودته و معلّم طبق معمول از علایق مشترک معلّم‌های دینی صحبت می‌کنه که شامل زنا و دوست‌پسر و سکس و مشروب می‌شه. گه‌گاهی سرم رو می‌آرم بالا که تأیید کنم. دفعه‌ی آخر داره می‌گه به تعداد آدم‌های روی زمین راه برای دفع شهوات وجود داره. می‌تونید ورزش کنید. درس بخونید. یا مثلاً طرّاحی کنید. کلّه‌م رو می‌برم سمت راست که ک رو در حال طرّاحی کردن ببینم. شخصیتی که داره می‌کشه یه زن کاملاً لخته. یه ذره می‌خندیم و بعد سرمون می‌ره تو کارهامون تا یک ساعت و نیم بگذره.

من می‌آم خونه. تو مترو سعی می‌کنم بچّه‌های فروشنده رو نگاه نکنم که حالم بد نشه. صدای بزرگ‌ترها رو نشنوم. پیاده که می‌خوام تا خونه بیام دوست دارم مسیر کش پیدا کنه ولی خداوند باری که زمین رو این‌گونه طرّاحی نکرده. فکر می‌کنم اگه طرّاحی زمین نه، پس دفع شهوت چی؟ که یادم می‌آد باز با ذهن زمینی‌م دارم نظر می‌دم.

خونه ولو می‌شم رو تخت. بلک‌کتز گوش می‌دم. مال اون دورانی که از ابتذال فرهاد مهراد رهایی یافته بود و به اوجش با کامران و هومن رسیده بود. تو اتاق کوچیکم راه می‌رم. یه چند صفحه ورق می‌زنم که سرم رو گرم کرده باشم. انرژی می‌ذارم سر حرف زدن با غریبه‌ها تا احساس کنم کول و بانشاط و خارج از منطقه‌ی امن م. می‌رم زیر پتو. می‌آم بیرون. بلک‌کتز. مسواک. بلک‌کتز. بلک‌کتز‌. جیش بوس لالا.

تاریخ: پنج روز قبل پست شدن نوشته.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۷
  • سارای زنجیربریده

یک بار قبلاً از تجربه‌ی هولناک و تکون‌دهنده‌ش نوشته بودم. وقتی همه‌چیز و همه‌کس پشت اون فوکوسی که رو منه محو می‌شن و من خودم رو معشوق می‌بینم. جزئیات ریز رفتارم به یادم می‌آن. خندیدن و راه رفتن و در خفا دوست داشتنم. گوشه‌گیری‌م از ابتذالی که تسخیرم کرده. پشت و رو کردنِ بالش هر سی ثانیه یه بار برای رسیدن به وجه خنک‌تر. لجاجت‌های مسخره‌م. اگه از دستم برمی‌اومد همون لحظه خودم رو می‌بوسیدم. از لحظات شکننده‌ای صحبت می‌کنم. اگه نگاه غریبه ای بهش بیفته تو چشم به هم زدنش پودر می‌شه.

همیشه این مواقع به چشمم می‌آد که چه‌قدر برای خودم خوش‌معاشرتم و تنم به لرزه می‌افته. لرزه‌ی واقعی. نه ازین‌ها که برای احساسی کردن یه جمله می‌چسبونن بهش. من با خودم هم دایره کلمات مشخّص دوستانه دارم. گاهی با خودم شوخی می‌کنم و بعدش قاه‌قاه می‌خندم. راستش گاهی خیلی بامززه‌ن. من شونزده سال زندگی مشترک رو با خودم سپری کرده‌م. تیکّه‌ها و خوبی‌هایی از خودم دیده‌م که نگاه کسی بهش نیفتاده. یکی دو پست بالاتر رو نگاه کنید. پس چه‌طور می‌تونم از خودم دل بکنم؟

یه چیزی تو تنهایی من هست که معاشرت با کسی نمی‌تونه اون رو به من بده. نمی‌دونم چیه. فقط امشب بیش از هروقت دیگه‌ای برام مسلّمه که محبّت‌آمیزترین کاری که می‌تونم در حق آدمی بکنم اینه که به اون زمان تنهایی‌ای که کسی بهش راه نداره راهش بدم.  چیز دیگه‌ای ندارم که احساس کنم ارزشمنده.

همه‌چیز از من شروع می‌شه و با من تموم می‌شه. انگار خورشید برای من سر خم می‌کنه و درخت‌ها برای تعظیم به من به زمین متمایل‌ن و الآن، انگار ستاره‌ها برای دیدن من چشم باز کرده‌ن. همه‌چیز از من شروع می‌شه و با من تموم می‌شه.

دارم تنهایی‌م رو می‌شکنم. وقتی نگاه کسی به همش می‌زنه دیگه یک‌ربع نوشتن چون بوٙد؟ افسوس و افسوس که داریم به ساعت دوازده نزدیک می‌شیم. کاش طلسم باطل نشه. فهمیدید؟ من همه‌ی افسانه‌ها و داستان‌هایی‌م که بوده‌ن یا خواهند بود.

- نه روز قبل تاریخ پست شدن نوشته

  • ۰ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۳
  • سارای زنجیربریده

جدیداً یادگرفته‌م وسط صحبت‌های مطلقاً کس‌شعر طرف مقابلم لب‌خندهای ماستکی بزنم. حتّی یک‌بار تونستم بعد شنیدن «قیمه‌ها رو نریز تو ماستا» هم لب‌‌خند بزنم. می‌بینید؟ روز به روز مهارت‌ها و پیشرفت‌هام می‌زان. می‌تونیم امید داشته باشیم که همین روزهاست که یاد بگیرم چه‌طوری پرتقال‌ها رو تمیز پوست بگیرم. بعد هم لابدّ یاد می‌گیرم تعارفِ مناسب این گه‌دونی چیه.

من هیچ‌وقت کم تلاش نکرده‌م. به این متّهمم نکنید‌. معاشرت می‌کنم، یک‌سری برنامه‌های مشخّص رو جلو می‌برم، می‌رقصم. شماعی‌زاده گوش می‌دم. می‌رم تو اینترنت سرچ می‌کنم چگونه بفهمیم عاشق شده‌ایم. چه راه‌کارهایی برای کاهش وزن وجود دارد. تو خیابون اخم می‌کنم. زیرآبی می‌رم. حواسم رو جمع می‌کنم چیزهایی که بقیه می‌خونن رو بخونم. به مملکته و توییتر فارسی نگاه می‌ندازم. در حالی که گوشی‌م رو گرفته‌م بالای سرم دستم رو ول می‌کنم که پرت شه تو صورتم. و خیلی، خیلی کارهای دیگه که هرکسی باید قبل از مرگ انجام بده.

امّا غریبه‌م. گاهی تو نگاه کردن آدم‌ها بهم، وقتی با جدّیت همراهشون فعّالیتی رو انجام می‌دم متوجّه می‌شم. من از درک منطق جهان عاجزم. از ارتباط بین آدم‌ها. من نمی‌فهمم بین دوست داشتن و دوست نداشتن چه چیزی هست. این‌ها از ذهن من پیچیده‌تر ن. یا کسی رو دوست دارم و یا ازش فرار می‌کنم. این‌جا من رو مضطرب می‌کنه. از انفعال در برابر عوامل مضطرب کننده بیزارم امّا واقعیتش نه من و نه هیچ‌کس دیگه وقت و انرژی کافی برای ابراز تأسّف درخور نداره. اینه که تلاش می‌کنم که مثل الباقی مردم خودم رو موجّه نشون بدم. بگم من حالی‌مه که تو این خراب‌شده چه‌ خبره. که ما می‌تونیم سیفون‌کش‌های بزرگ تاریخ بشریت باشیم. تغییردهنده‌های اسطوره‌ای. امّا صبح‌ها بیدار می‌شم و ذهنم خالیه. هرروز صبح ماجرا برای من تازه‌ست. آدم وقتی تو سرمائه ان‌قدر می‌لرزه که آخرش یخ بزنه. وسطش که بهش عادت نمی‌کنه. به نظرم می‌آد که شونزده سال تو هرلحظه یه موجود نخراشیده بهم چنگ می‌زنه و با دندون یه تیکّه ازم رو کنده باشه و ببره. من کاسته می‌شم. هرلحظه بیش‌تر از لحظه‌ی قبل.

گاهی فکر می‌کنم که بیش از هرچیز شبیه یه نوزادم. بی‌قراری می‌کنه و غذا می‌دی بهش. فکر می‌کنی آروم شده ولی باز صداش می‌ره بالا. پوشکش رو عوض می‌کنی و موفّق می‌شی بخوابونی‌ش. خیال می‌کنی الآن دیگه بی‌بهونه‌ست و دستت رو می‌ذاری زیر چونه‌ت. اون‌وقت نهایتاً غریبی می‌کنه و می‌زنه زیر گریه. چیه این آدمی‌زاد؟

  • ۳ نظر
  • ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۷
  • سارای زنجیربریده

دکتر علی شریعتی می‌گه که درمان رو اگه از آخر بخونی می‌شه نامرد و گنج از آخر، رنج. امّا ساس رو از هر طرف که بخونی، همون ساسه.

معین بود که تخم ساس رو به خونه آورد و برای مقاصد سیاسی پرورششون داد. گاهی تو اتاقش برگه‌های سازمان‌دهی و فرمان‌دهی‌ و نقشه‌های تهاجمی‌شون رو می‌بینم. حتّی سوت قرمزی داره که وقتی به صدا درش می‌آره ساس‌ها با شلوار ورزشی خط‌دار دورش جمع می‌شن و اون‌موقع براشون آواز می‌خونه. اون‌ها هم مثل پرنده‌ها، وقتی سفیدبرفی براشون آواز می‌خوند به رقص درمی‌آن و جست‌وخیز می‌کنن.  در نهایت رژه می‌رن تا فرمان‌های بعدی رو دریافت کنن. 

اوّلین ساس‌ها در اتاق خودش دیده شدن. وقتی خواستیم از بینشون ببریم گفت پودری می‌شناسه که این کار رو می‌کنه. پودر سفید رو خرید و سراسر خونه رو پودرساسی کرد. مدّتی گذشت و از معین پرسیدیم که چرا نشونی از هلاکت ساس‌ها نیست. گفت که ای بابا! خاصیت این پودرها به اینه که کلّاً جسدی نمی‌بینی. نشونه‌ای هم نیست. تو لونه‌ی خودشون می‌کشتشون. اون با پرورش ساس‌ها روی مشکلات روحی‌ش سرپوش می‌گذاشت. ساس‌ها به‌قدری با پودر پرورش ساس مطیعش شده بودن که حتّی با صدای آوازش هم فرار نمی‌کردن. ساسی اگه با صدای سوت به کنارش نمی‌اومد دست روی بازوی چپش می‌گذاشت، احضارش می‌کرد و با بی‌اعتنایی بهش، ترسناک‌ترین مجازات رو به عنوان یک خرداد ماهی مغرور نسبت بهش اعمال می‌کرد. روزگار پلید و مقطع حسّاسی بود.  

امّا هر موجود، به اصل خودش برمی‌گرده. در اوّلین روزهایی که زبان ساس‌ها به من الهام شده بود چند ساس دورم رو گرفتن. آوازه‌ی نبوّتم رو شنیده بودن و معجزه می‌خواستن. یکی از ساس‌ها با صدای زیری اشاره کرد که در کتب آسمانی پیش ازینشون، گفته شده که پیامبری خواهد اومد، از خون خودشون. و به دست من که پر از جای خورده‌شدگی ساس‌ها بود اشاره کرد. انگار از ازل می‌دونستم که باید چه کنم. پرسیدم که چرا زودتر نیومده‌ن. یکی از ساس‌ها نگاهی به زنبیل قرمزش انداخت و گفت تعدادشون کم بوده. در همون لحظه عصا م رو به زمین زدم‌. سی یا چهل ساس از کنار عصا م سربرآوردن. ساس‌های الهی بودن. دشمنان روزگار قدیم زانو زدن و اعلام وفاداری کردن. قرار شد عملیات تخریبی شماره یک رو آغاز کنیم. معین توالت بود و به جز ساس‌های ملازم و آفتابه‌بلندکن مابقی تو اتاق بودن.

اتاق معین بیش از هر اتاقی پودر سفید داشت. تعدادی از ساس‌ها رو بالای کمد فرستادم که نگه‌بانی بدن. رمز عملیات رو فریاد زدیم و وارد عمل شدیم. چه زود در برابر لشکر خدا، تمام ابهّتشون فرو ریخت. و چه دیر چیزی رو که باید فهمیدن. حرف حق رو از ساسی شنیدم که فریاد هذه النار التی کنتم بها تکذبون سر می‌داد. هزیمت شده بودن و اکثر ساس‌هام به جمع‌آوری پودر پرورش ساس از اتاق مشغول بودن. تا این‌که یهو از روی میز فریاد و جیغ شنیدیم. ساس‌های نگه‌بان روی میزم دیده‌بانی رو کنار گذاشته بودن و سرگرم جمع غنیمت شده بودن. جنگ سختی درگرفت امّا ما اسیر بلاهت سربازهای خودمون شده بودیم. و من ساس‌های دلاورم رو دیدم که یکی یکی روی زمین می‌افتن. از سربازخونه‌ی دشمن هنوز ساس جدید می‌اومد. سراغ سرکرده‌ی ساس‌های خودم رفتم و ازش خواستم رمز ورود به سربازخونه‌شون رو بهم بده. کورسوی نوری در دلم روشن شده بود. اصوات نامفهومی از دهنش خارج شد. نمی‌فهمیدم. سرم رو بهش نزدیک کردم و پرسیدم:« به زبون خودتونه؟» گفت:« نه.. نیشابور... هنوز تو کدکن رواج داره...» دوباره رمز رو گفت و من نفهمیدم. خس‌خسی کرد، تکونی خورد و مرد. این بار ما دیگه هزیمت شده بودیم. بقیّه‌ش رو بعداْ تعریف‌تون می‌کنم. یکی داستان‌ست پر آب چشم. ولی تایپ با گوشی پدردرآره.

پی‌نوشت: عیدمبارکی. من که یک سال تحویل استثنائی رو در مراسم تدفین گذروندم:)))) یادم می‌آد خنده‌م می‌گیره. خواستم بدونید تقصیر من نیست ان‌قدر بد می‌نویسم. جفای روزگاره. آره و این‌ها. عیدتون مبارک:*

  • ۰ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۲۲
  • سارای زنجیربریده