آدم‌بس

در راستای فانتزی‌هام هم بگم یه روز یه سینمای بزرگ رو اجاره می‌کنم و به همه‌ی کسانی که بیش از دو ساعت دیدنم فراخوان می‌دم. بهشون می‌گم رسمی‌ترین لباس‌هاتون رو بپوشید و واکس کفش‌ها از یادتون نره. خودم هم می‌رم یه کت‌دامن مشکی با بلوز سفید زیرش و جوراب مشکی بلند می‌پوشم. لای موهام نرگس می‌ذارم و گوشواره‌های سفید می‌ندازم و بالأخره شبیه خانوم‌ها  می‌شم.

یکی یکی که وارد سالن می‌شن باهاشون دست می‌دم. گونه‌هاشون رو می‌بوسم و سنگین و باوقار احوال‌پرسی می‌کنم. بعد از میز کناری یه بسته اسنک و یه بسته پفیلا دستشون می‌دم و با بزرگواری به سمت صندلی راهنمایی‌شون می‌کنم.

همه می‌شینن سر جاشون. مردها با کت و شلوار و کراوات و زن‌ها با کت و دامن و کفش‌های پاشنه‌دار. چیزی نمی‌گذره که صدای باز شدن بسته‌های خوراکی بلند می‌شه. بزرگوار و پیر از بالای سکّو بهشون لبخند می‌زنم، چراغ‌ها رو خاموش و فیلم رو پلی می‌کنم. بخش اوّلش فیلمیه مربوط به همه‌ی لحظه‌هایی که تو زندگی‌م احساساتی شده‌م. هیچ سانسوری توش نیست. فین‌فینشون بلند می‌شه. آخر بخش اوّل یه سکوت طولانی تعبیه شده که جیغ و فریاد و تشویق حضّار در اون‌حا جای می‌گیره. بعد بخش دوّم رو پلی می‌کنم. این‌جا فقط خودشون بازی می‌کنن. بخش‌هایی از گذشته داره پخش می‌شه که خیره شدن بهم و می‌گن ای بابا تو چقدر بی‌احساسی. یا سنگ کنار دل تو مثل آب روونه. و از همین حرف‌ها که هرگز ازم دریغ نشده. دیگه پفیلاهاشون تموم شده و دقیق دارن نگاه می‌کنن. فیلم تموم می‌شه. می‌گم اگه کسی فکر می‌کنه از من احساساتی‌تره قیام کنه. هیچ‌کس بلند نمی‌شه. دور سالن می‌گردم و دستمال‌کاغذی تعارف می‌کنم. تیتراژ که «آدم پوچ» نامجوئه سالن رو فرامی‌گیره. 

از بلندگو می‌گم آرزوی اوقات خوشی رو برای حضّار عزیز دارم. وایمیستم دم در، موقع خداحافظی دست می‌ذارم رو شونه‌شون و بهشون شیرکاکائو و قیمه نذری می‌دم. سالن سریعاً از مهمون‌های فخیمم خالی می‌شه. دوباره چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم، می‌رم رو سکّو و ساعات متوالی می‌رقصم.

  • سارای زنجیربریده

با کیاناز و بهار داریم وارد مترو می‌شیم. روی پلّه‌های ورودی‌ش پر از خورده شیشه‌ست و بوی مزخرفی می‌آد. نمی‌دونم چرا پلّه‌برقی نداره. خورده شیشه‌ها پام رو آزار نمی‌دن. از جلومون زنی رد می‌شه که داره جیغ می‌زنه. شبیه مادرمه و پشتش دو سه تا زن دیگه‌ن که یه برانکارد رو می‌کشن. زنه داد می‌زنه که جوونم حروم شد.

ایستگاه مترو ش با بقیه ایستگاه متروهایی که دیده‌م متفاوته. از خودم تعجّب نشون می‌دم و کیاناز تابلوی آبی‌ای رو در سمت چپم نشون می‌ده. روش نوشته بیمارستان آزادی و شبیه تابلوی اسم کوچه‌هاست. می‌گه این‌جا بیمارستان و ایستگاه مترو یکیه. سر تکون می‌دم. 

می‌رسیم به جایی که قطارها قراره بیان‌. اون بوی مزخرف هم‌چنان هست. انگار ترکیبی از بوی بیمارستان و سردخونه باشه. صحنه‌ی دل‌به‌هم‌زن‌ایه ولی خونسرد نگاهش می‌کنم.جلوی هر سه تا صندلی یه جسد افتاده. پیچیده شده تو پارچه‌های سفید. و کنار هرکدوم یه زن وایستاده.  میانسال، و با صورت و حالتی شبیه مادرم. گریه می‌کنه و صورتش رو خراش می‌ده. انگار این صحنه رو کپی کرده باشن و ده پونزده بار گذاشته باشن کنار هم. ته سالن وایمیستیم. احساس سرگیجه دارم. چهارزانو کف زمین می‌شینم. بعد کیاناز و بهار‌که روشون رو از من برگردوندن صدا می‌کنم و می‌گم بشینید‌. قیافه‌هاشون هول‌شده و وحشت‌زده‌ست. بهار می‌گه نمی‌بینی هیچ‌کس این‌جا نشسته؟ و سریع و با زور دستم رو می‌کشه. غرغر می‌کنم که شماها چقدر سوسول‌اید. سرم بیش از قبل گیج می‌ره و به کیاناز تکیه می‌دم.

قطار نمی‌آد. زن‌ها انگار ما یا چبر دیگه‌ای رو نمی‌بینن. انگار بخشی از یه انیمیشن‌ن. یه تصویر که مدام کاری رو تکرار می‌کنه. بهار و کیاناز دوباره پشتشون رو به من کردن و مویه‌ی زن‌ها رو نگاه می‌کنن. خسته می‌شم ولی تا می‌خوام بشینم بهار برمی‌گرده و می‌گه نشین سارا. می‌پرسم پس قطار چی شد. می‌گه شاید امشب نیاد. می‌گم پس پاشید یه‌جور دیگه بریم خونه. این‌جا داره حالم رو بد می‌کنه. در تعجّب من هیچ مخالفتی نمی‌کنن. دوباره همون‌جای قبلی زنی رو می‌بینم که کنار برانکارد جیغ می‌کشه که جوونم حروم شد.

پاهام رو دوباره روی شیشه‌ها می‌ذارم ولی باز هم درد چندانی حس نمی‌کنم. تو خیابون از کیاناز سؤال می‌پرسم که ساعت چنده. ساعتش رو نشونم می‌ده و من ده و نیم رو از عقربه‌ها می‌خونم. ولی الآن باید تازه غروب شده باشه. می‌گم می‌ترسم خونواده کلانتری خبر کرده باشن. هیچ‌وقت این‌قدر دیر نشده بود. همین الآن باید برم. بهار به آسفالت کف خیابون نگاه می‌کنه و می‌گه ولی دیگه خیلی دیره. می‌آم تأییدش کنم که می‌بینم کیاناز دست می‌ذاره رو شونه‌ش و زمزمه‌ش تو گوشم می‌پیچه:«تو حق نداری بهش بگی.»

چشم‌غرّه می‌رم که باز هم که شما رد دادین. ولی جدّی‌تر از معمول تو مسخره‌بازی‌شون فرو رفتن. خیلی گشنمه. دوست دارم روی زمین دراز بکشم. بهشون می‌گم برید دیگه. شماها اون‌ور باید اتوبوس سوار شید. من از این‌ور با تاکسی می‌رم. کیاناز بهم جواب می‌ده که:« داری تلوتلو می‌خوری، باهات می‌آیم.» گیج‌م. قبول می‌کنم و وایمیستم دم یه رستوران. دلم کباب‌ترکی می‌خواد. به مسئولش می‌گم گوشت و مرغ و مخلّفات رو با هم بریزه. ولی وقتی می‌ده دستم می‌بینم فقط گوشته. می‌خوام یه چیزی بهش بگم ولی نا ندارم.

دنبال بچّه‌ها اطرافم رو نگاه می‌کنم‌. نیستن. دوست دارم روی زمین دراز بکشم. 

خیابون سرد و خیلی تاریکه. ساندویچم رو گاز می‌زنم. مزّه‌ی گوشت مرده می‌ده. وایمیستم جای تاکسی‌ها ولی هیچ تاکسی‌ای نیست. تاکسی‌ها رو می‌بینم که پر از مسافر از جلوم رد می‌شن ولی نمی‌فهمم از کجا می‌آن.از یکی می‌پرسم و می‌گه خانوم من که نمی‌دونم، ولی خیلی وقته تاکسی‌ از این‌جا مسافر سوار نمی‌کنه.

خسته‌م. راه می‌افتم برم یه آژانسی پیدا کنم. هوا روشن شده.


پی‌نوشت: دلم برای خواب‌های اکشن گذشته‌م تنگ شده. از این‌هایی که فعلاً می‌بینم می‌تونم دوتا فیلم‌نامه‌ی سریال ماه رمضون دربیارم. البته این اصلاً چیزی نبود که دیدم. اکثرش تحریفه که خب کی روزی رو می‌بینه که من تحریف رو در روایت‌هام کنار بگذارم؟

  • سارای زنجیربریده

خیلی وقته این‌جا نیومدم. از خرداد و حتّی اردیبهشت تا الآن، ماه‌های سخت و عجیبی گذشته‌ن. کلیّت که همون انسانِ یه‌دنده‌م که خل می‌زنه. امّا چیزهای زیادی عوض شده‌ن. به‌نظرم می‌آد اتّفاق‌هایی که افتادن درجهت رشدم بودن. یا اگه اسمش رو رشد نذاریم، در جهتِ جامعه‌پذیر شدن و قابل تحمل کردن زندگی.

دیشب که می‌خواستم این‌جا پست بذارم دقیق می‌دونستم می‌خوام چی بگم امّا همیشه وقتی کاری رو لفت می‌دم از دستم درمی‌ره. این چندماهی که گذشت به‌طرز قابل‌توجّهی شب‌هایی داشت که بالش رو بغل کردم و زار زدم. نمی‌خوام و نمی‌تونم که همه‌ی دلایلش رو توضیح بدم. امّا از اون‌طرف سرشار از روزهایی بود که قلبم داشت از ذوق کنده می‌شد. دقیقاً منظورم کنده شدنه. شوقی بود که قبلاَ تو زندگی‌م خیلی تجربه‌ش نکرده بودم. آدم‌های بی‌نظیری دیدم. راستش هنوز با یادآوردنش یه‌بار ریست می‌شم. باورم نمی‌شه که این‌همه آدم که شبیهشون هم قبلاَ تو زندگی‌م نداشتم حالا این‌طوری هجوم آوردن. تو تندترین دور ممکن زندگی کردم. توضیحش برام سخته. فشاری رو متحمّل شدم که شبیه اون رو هم ندیده بودم. اوایل تابستون افسردگی‌ای بود که الآن برخلاف گذشته می‌دونم دلیلش چی بود و بعدش فشاری که آوار شد. صبح می‌رفتم دبیرستان، جایی که هنوز نمی‌شناختمش و برام غریب بود [ درجریان‌ها می‌دونن که من چقدرر سخت با مکان‌ها و آدم‌های جدید اخت می‌شم] مدرسه دور بود و مسیرم با تاکسی و مترو و پیاده‌روی طی می‌شد. پیاده‌روی‌ش یک‌ساعت و نیمی در روز می‌شد و باز هم درجریان‌ها می‌دونن که بدن من چقدر ضعیفه. انقدر که روز اوّل بعد هفت-هشت دقیقه حالم بد شد. بعدش گنگیِ انتخاب رشته بود و من جایی نشسته بودم که مسلماُ مال من نبود. از همه‌ی کسانی که می‌شناختم جدا افتاده بودم. یه آدم کنه که دوستش نداشتم هم بهم چسبیده بود و من بهش نگفتم که ازم دور شه. بساطی بود. یک مشکل روحی دیگه‌م این وسط بود که توضیحش نمی‌دم. اون‌وقت از مدرسه تو اون گرمای وحشت‌ناک می‌رفتم سرِکار. بله، برای اوّلین‌بار تو زندگی‌م رفتم کار کردم این تابستون. ساعت هشت می‌رسیدم خونه و می‌دیدم که زبان نخونده‌م، ساز تمرین نکردم، و بقیّه‌ی چیزها. برای من، آدمی که تو عمرش گشادی پیشه کرده خیلی عجیب بود. این‌وسط فشارهای خانوادگی رو اضافه کنید که سوهانِ روح بود.

این تابستون بود. تو سال تحصیلی خب کار نمی‌کردم و فشار درس و از طرفی فشار مزخرف خانوادگی بدتر شد. امّا من بسیار از پاییزی که گذشت لذّت بردم. حتّی اگه می‌شد دوباره برش می‌گردوندم. نمی‌دونم چه‌طور توضیح بدم. ولی شبیه این حسّی که می‌گم رو تو یه سری کتاب‌هایی که خونده‌م «شور جوانی» می‌گن که تعبیر مزخرفیه. شاید هم نیست. فقط زیبایی‌هایی رو کشف کردم که هرگز ندیده بودم.

حاصل این‌ها این شده که زاویه‌ی دیدم نسبت به خودم و به تبع اون به دنیای اطراف با مثلاْ سال گذشته متفاوته. در توانِ من نیست که تمامش رو شرح بدم. به یک‌سری چیزهایی که درباره‌ی خودم فهمیدم اکتفا می‌کنم.

اوّلی درباره‌ی رابطه‌م با آدم‌هاست. من به این نتیجه رسیده‌م که آدمِ تنهایی نیستم. امّا نیازمند تنهایی تو بخش‌هایی از زمان‌م. تابستون یه مدّت از ارتباطات کمم عصبانی شدم و سعی کردم زیادش کنم. حاصلش این شد که چند روز صبح تا شب با آدم‌های مختلف چت کردم و قرار گذاشتم. نتیجه‌ش خستگی مفرط بود. ارتباطات اجتماعی خارج از دایره آدم‌های امن‌م من رو فرسوده می‌کنه. و من چقدر احمق بوده‌م که سال‌ها این رو نفهمیدم و موجب آزار خودم شدم. نکته‌ی مهمّ بعدی اینه که من خودم رو مردم‌گریز می‌دونستم. ولی کاملاْ هم این‌طور نیست. اون‌چیزی که حال من رو بد می‌کنه و همون‌طور که جای دیگه‌ای نوشتم «منقبض»م می‌کنه اجتماع آدم‌هاست. من رو توی جمع ده‌نفره‌ای از آدم‌های خوبی که جز آدم‌های امنم نیستن بگذارید. دیدن لال شدن و اضطرابم از جمع اصلاْ مشکل نخواهد بود. امّا اگه من رو با یک یا دو  نفر از اون‌ آدم‌ها تنها بذارید احتمالاْ وقتی برمی‌گردید باهاشون دوست شده‌م. نه لزوماْ دوستی عمیق که تو همین چندماه فهمیدم فقط با آدم‌های محدودی می‌تونم دوستی عمیق داشته باشم. دوستیِ روتین و عادّی. در حال حاضر دوتا جمع رو می‌شناسم که توشون می‌تونم ولو باشم و راحت حرف بزنم. دلیلش هم اینه که آدم‌های امن زیادی تو اون دوتا جمع هستن. دیگه این‌که بیش‌تر از گذشته به دوستی‌های کم و عمیق ایمان آوردم. البتّه در عمل تعداد اون آدم‌ها بیش‌تر شد و با افتخار، می‌تونم بگم نسبت به سال گذشته آدم رفیق‌بازتری‌م.

دوّمی درباره‌ی روابط عاشقانه-فراتر از دوستی عادّیه. تو همین مدّت یه کراش دوسال و نیمه‌م ناگهانی تموم شد. بعدش چندروز غرغر کردم از درد بی‌کراشی و ظرف چند روز بعدی پیدا شد.:‌)) بعد که نیک درین معنی اندیشیدم دیدم که از هفت هشت‌سالگی وضعیت همین بوده. هیچ دوره‌ای نبوده که کسی رو دوست نداشته باشم. تو هفت سالگی قرار ازدواجم رو هم گذاشته بودم.:‌))) دارم فکر می‌کنم که شاید این دیگه بخشی از سبک‌زندگی‌م شده. نمی‌دونم خوبه یا بد. چون چیزی که واضحه اینه که از اون شخص کراش تاثیر خیلی زیادی می‌ذاره روی من. خیلی زیاد. یعنی کراش‌های مختلف دوره‌های مختلف تو زندگی من ایجاد کرده‌ن.:‌)) در نتیجه نمی‌دونم نگران این قضیه باشم یا که نه.

دیدید می‌گن وقتی با کسی وارد رابطه می‌شید درگذر زمان خودتون رو در اون رابطه می‌شناسید؟ ادبیات پایدارترین معشوق من تا الآن بوده. و بله، هرچقدر که بیش‌تر توش غرق می‌شم بیش‌تر خودم رو می‌شناسم. توضیحش دشواره.

دیگه این‌که فهمیده‌م غالب آدم‌هایی که من رو می‌بینن و از دور می‌شناسن فکر بنیادین اشتباهی درباره‌م دارن، این‌که رک‌م و اعتماد به نفس زیادی دارم. همین باعث شده مدّت‌ها خودم هم همین فکر رو کنم. بله این‌قدر احمق‌م. خوش‌حالم که فهمیدم به‌خصوص تو اون اعتماد به نفسه چقدر خانه از پای بست ویران‌ست.در دست اقدام‌ن که بهتر بشن.

چیز خیلی بامززه‌ای که فهمیدم درباره‌ی رابطه‌م با مسئولیت‌پذیری و حساسیت‌هام درباره‌شه. این وقتی خیلی بدیهی شد که با آدم‌ها قرار گذاشتم و دیدم که چقدر دیر می‌رسن. و عصبانیت وسواس‌گونه‌م سراغم اومد. اون‌طرف ماجرا هم همینه، اگه پنج دقیقه به قراری با یه‌نفر دیر برسم حالم بد می‌شه و اون اشتباه به‌نظرم جبران‌ناپذیر می‌آد. نتیجه این‌که تصمیم گرفتم با آدمی که مثلاْ همیشه بیست دقیقه دیر به قرارهاش می‌رسه اصلاْ دوستی نکنم. گروه خونی‌مون به هم نمی‌خوره. درباره‌ی چیزهای دیگه‌ی مسئولیت‌پذیری هم به این نوع. قول برای انجام دادن یه کاری تو زمان مشخّص مثلاْ. جالبه که حدس هم نمی‌زدم این‌طوری باشم!

چیزهای ریز زیاد دیگه‌ای هم هستن. مثلاْ این‌که نشسته‌م فکر کردم و فهمیدم که از چه‌جور آدم‌هایی در چه حد خوشم می‌آد. این‌که اگه آدمی این چندتا صفت رو داشته‌باشه می‌تونم روش کراش داشته باشم. یا فلان ویژگی باعث می‌شه هرگز با کسی کنار نیام. یا فهمیدن چیزهایی تو این‌ مایه‌ها که وقتی خیلی غمگینم دلم می‌خواد چی‌کار کنم و این‌ها. که فکر کنم خوندنش براتون حوصله‌سربر باشه.

مهم‌ترین مسئله‌ای که می‌خواستم درباره‌ش حرف بزنم بروز دادن خوده. من از همون وقتی که هشت سالم بود بچه‌ای نبودم که خانواده و مدرسه می‌خواست. من برای اکثر آدم‌ها عجیب بودم. فکر کنم هنوز هم باشم. و نتیجه‌ش این بود که خودم رو سرکوب کردم. اوّل خواستم اتّفاقات و واکنش‌هام تو ذهنم بیفتن و بعد از یه مدّتی به صورت ناخودآگاه ذهنم رو هم سرکوب کردم. تلخه که من سال‌ها خودم رو بروز ندادم. این‌بار انگشت اتّهام رو مستقیماْ سمت اطرافیانم نشونه می‌گیرم. چون یه بچّه‌ی ده ساله قدرت این رو نداره که وقتی بهش می‌گید عجیب‌غریب و غیرعادّی سرش رو بگیره بالا و بهتون بگه که:« آره. همینه که هست.». فقط یاد می‌گیره جلوی شما و از وقتی به بعد جلوی خودش، خودش رو سانسور کنه و این ظلمه. بگذریم. ماه پیش شونزده سالم تموم شد. فکر می‌کنم دیگه بتونم از پس این ماجرا بربیام. الآن می‌فهمم که ماجرا شبیه بیماری بوده. یعنی من زندگی‌م سرراست‌تر و بهتر جلو می‌رفت اگه همون وقتی که دبستان بودم آدم‌های اطرافم، یا خودشون یا با کمک‌ گرفتن از مشاور سعی می‌کردن قضیه رو حل کنن. یکی از چیزهایی که این قضیه مشکل‌سازش کرده نوشتنه. من از یازده-دوازده‌سالگی وبلاگ داشته‌م. تقریباْ هم هیچ‌وقت درست و مستمر توش ننوشته‌م. الآن می‌دونم که حتّی این توقّع من از خودم که وبلاگ بنویسم هم خیلی اشتباه بود. چرا؟ چون من تو دفتر هم نمی‌تونستم بنویسم. دیدن اون‌چه می‌نویسم مضطرب‌م می‌کرد. هم نمی‌تونستم خودم رو بروز بدم و هم کمال‌گرا بودم. خیلی کمال‌گرا. حالا از آدمی که خودش پیش خودش نمی‌تونه راحت باشه چه‌طور می‌شه انتظار داشت که تو یه مکان عمومی بنویسه؟ منتها من خودم رو نمی‌شناختم. چهار سال زدم تو سر و کلّه‌ی این وبلاگ و اون وبلاگ و هی از خودم پرسیدم پس من چمه. مسئله اینه که به کل روند اشتباهی رو طی کرده بودم.

آخیش! به آخر حرف‌هام نزدیک می‌شیم. من دارم سعی می‌کنم اون مشکل بروز دادن خود رو حل کنم. دیگه مطمئنم که تمرین نوشتن قبل از این‌که یاد بگیری خودت رو بروز بدی فایده‌ای نداره. یه‌جایی با ده‌تا ممبر دارم تمرین بروز دادن خودم رو می‌کنم. اگه تو اون موفّق شدم بعد می‌آم یه جای عمومی و حرف می‌زنم. نمی‌خوام دوباره دچار یه روند مریض شم. ضمناْ می‌بینم که همین طی نکردن راه‌های درست باعث شده من از برنامه‌ی نوشتن‌م بسیار عقب باشم. نمی‌خوام بذارم باز هم عقب بیفته. این‌جا رو هم سعی می‌کنم آپدیت نگه دارم. فعلاْ می‌خوام یه سالی اصلاْ به قضیه به عنوان تمرین نوشتن نگاه نکنم. در نتیجه منتظر یه سلسله نوشته‌ی بد باشین. فکر می‌کردم بیش‌تر از این حرف دارم ولی تا همین‌جاش هم زیاد شده. همین، قربان شما.:))

  • سارای زنجیربریده

سرم از شش جایِ مختلف ترک خورده و بویِ خون، در بوی کلر پیچیده است. کف زمین پخش شده‌ام. با خودم زمزمه می‌کنم که چیزی در این‌جا درست نیست. نمی‌تواند واقعی باشد. اما هر قدر که فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا. تکه‌ای خونین از جمجمه در دستم است. آبی که از موهای سرم می‌چکد، خون کف دستم را رقیق می‌کند.

هنوز از دور می‌بینمش. صدایش می‌زنم و در دل، التماسش می‌کنم که دورتر از آنچه هست نرود. دست‌هایم را به زمین تکیه می‌دهم و خودم را جلو می‌کشم. احساس می‌کنم تکه‌ای از جمجمه روی سرم نیست. دستم را به سرم می‌زنم و درد در من اوج می‌گیرد. خالی‌ست. اطراف را به دنبال تکه‌ی گم‌شده نگاه می‌کنم. ناامید که می‌شوم، سرعتم را افزایش می‌دهم.

آب شفاف شفاف است و بازتاب او را در آن طرف استخر می‌بینم. چرا این‌جاست؟ این‌جا چه کار با من دارد؟ لبخندش دوباره در ذهنم مرور می‌شود:

--در قسمت کم عمق استخر، شنا کردم و دست‌ پا زده‌ام. استخر خالی خالی‌ست. میانِ آب، بدن کس دیگری را می‌بینم. سرم را بالا می‌آورم. خودِ اوست. لبخند می‌زند. از آن لبخندهایی که یک دو بار بیش‌تر نصیب من نشده. جلوتر می‌آیم و او سریعاً خودش را عقب می‌کشد. دست‌هایش به سمت من دراز است:«بیا.» یکی دو قدم جلوتر که می‌آیم، زیر پاهایم خالی می‌شود. دست و پا می‌زنم. هم‌چنان از من جلوتر است. من شناگر خوبی نیستم. با خودم فکر می‌کنم که اگر به همین منوال جلو برم مانند قلوه سنگی در آب فرو خواهم رفت. به سمت کناره‌ی استخر می‌روم تا دستم به لبه باشد. نگاهش که می‌کنم، رو ترش می‌کند و می‌فهمم حرکتم به اشتباه بوده. دوباره خودم را به وسط آب می‌رسانم و لبخندش را تماشا می‌کنم. دارم غرق می‌شوم. تعادل‌م را به کلی از دست داده‌ام. منتظرم برگردد و سریع بیرونم بکشد اما نمی‌آید. از زیر آب، می‌بینمش که مصممانه به راهش ادامه می‌دهد. تلاش می‌کنم روی آب شناور شوم. سرم را به عقب بر می‌گردانم و به سختی روی آب دراز می‌کشم تا خستگی از تنم بیرون شود. نفس‌های عمیق می‌کشم و دوباره به شنا بر می‌گردم. سعی می‌کنم ذره‌ای از انرژی‌ام را هدر ندهم. اما او دیگر به انتهای استخر رسیده. قبل از آنکه حتی فرصت کنم چیزی بگویم، خودش را بالا می‌کشد.

آن بالا، نگاهش شبیه همیشه است. دوباره احساس م‌کنم که چیزی در این میان غیر واقعی‌ست. رویش را بر می‌گرداند و به سمت خروجی استخر می‌رود. نفس نفس‌زنان خودم را به انتهای استخر می‌رسانم و با ته‌مانده‌ی انرژی، خودم را بالا می‌کشم. صدا می‌زنم که برگرد، اما هیچ نشانی از شنیدن از خودش بروز نمی‌دهد. مایو روی تنم سنگینی می‌کند و سرم گیج می‌رود. به دنبالش می‌دوم. پایم سر می‌خورد و زمین کفِ استخر، در آرامش و خونسردی جمجمه‌ام را به شش تکه تقسیم می‌کند. --

دیگر تقریباً به او رسیده‌ام. همچنان جواب صدا زدنم را نمی‌دهد. دستم را به دستش می‌کوبانم. بر می‌گردد  و با تعجب نگاهم می‌کند. انگار من در استخر مردانه تعقیب و گریز راه انداخته باشم! آب از موهای قهوه‌ای تیره‌اش که در آستانه‌ی ریختنند چکه می‌کند. نمی‌دانم چه باید بگویم. به سرم که خون از آن می‌رود اشاره می‌کنم:«  شکست. سر خوردم.» انگار درباره‌ی یک ظرف چینی حرف بزنم. همان‌طور که از بالا براندازم می‌کند می‌گوید:« هیچ‌وقت هواست نیست.» انگار درباره‌ی یک لیوان بنجل حرف بزند که با ضربه‌ی پای من متلاشی شده باشد. :« هرچند شنا ت از چیزی که فکر می‌کردم بهتره. انتظارش رو نداشتم. با تلاش مستمر می‌تونی تو شنای قورباغه‌ای به مقامات برسی.» و پوزخند می‌زند.

تکه‌ای از تکه‌های جمجمه را از روی سرم بر می‌دارم و نشانش می‌دهم:« یکی از این‌ها گم شد.»

-« اونقدرها هم که فکر می‌کنی مهم نیست.» صدایش هیچ آرامشی به من نمی‌دهد.

برمی‌گردد و این‌بار، رفتنش به دویدن می‌ماند. دوباره مرا نمی‌شنود. تکه‌ای از استخوان جمجمه‌ام را در دستان مشت شده‌اش می‌بینم.

 

 

+ چقدر دلم تنگه. باید آخر مرداد می‌اومدم و اولین روزمره‌نویسی وبلاگی‌م رو ثبت می‌کردم. اما نیومدم. روزهای عجیب و پرفشاری دارن می‌گذرن. اون‌قدر پر فشار که هر از چندی به جنون برسوننم و اشک بریزم، یا کابوس ببینم و حتی وسط خواب، بیدار شم. این مورد آخری با توجه به مشخصات کوالایی بنده و کمبود خواب همیشگی‌م، بی‌سابقه‌ست. کاش حوصله‌ی نوشتن‌ش رو داشتم. فقط بگم که اون بخش از فشارها که بانی ایجادش خودمم، در عین سختی‌ها برام شیرینن. می‌دونم راه من راه آسونی نیست. با این حال انتخابش کرده‌م. و اما اون بخش که بانی‌ش دیگران و کوتاهی‌هاشونن، واقعاً دیوانه‌کننده‌ست. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت بتونم ببخشم بانی‌هاش رو برای سخت کردن سال‌هایی که می‌شد خیلی راحت‌ترو بی‌دغدغه‌تر سپری شن. یکی دو باری هم مچ خودم رو در حالی که مثل سگِ هار بی دلیل از مردم پاچه می‌گرفتم، گرفتم.:| واقعا باید بنویسم ازش. متن بالا ویرایش نشده‌ و پراکنده‌ست. حوصله‌ی ویرایش ندارم. این نیز بگذرد! یک اشاره‌ای هم بکنم به اینکه امروز اولین روز خرداد به بعد تهران بود که احساس کردم خنکه:) باید اعتراف کنم که خشنودی از زندگی با هوای سرد، بسیار راحت‌تر از خشنودی از زندگی با هوای گرمه:))

*از سایه‌جان. ربطی به متن نداره.:)) ولی خب بعد چندماه پست می‌گذارم باید علایق‌ غیر متناسب رو هم زورچپون کنم.:|

 

 

  • سارای زنجیربریده

خیال می‌کردم که عاقبت، وقتی غل و زنجیر پایم را باز کنی،  پرواز می‌کنم و در آغوش ابرها آرام می‌گیرم. روزها با دست و با دندان زنجیر را خراش دادم، التماس‌اش کردم که مرا به ابرها برساند. نگاهم کرد و محکم‌تر به پاهایم پیچید. و درست وقتی فکر می‌کردم امیدی نیست، تو آمدی و زنجیر را از پایم باز کردی. آزاد شده بودم. مدت‌ها دست‌هایم را در هوا تکان دادم، پروازی در کار نبود. سرانجام نردبان روی نردبان گذاشتم. از یکی یکی پله‌ها بالا رفتم و به ابرها رسیدم.  به خواسته‌ام رسیده بودم. دست‌هایم را باز کردم، و جفت‌پا به آغوش ابرها پریدم. می‌دانی چه شد؟  کسی منتظر من نبود. ابری مرا در آغوش نگرفت و من به تندی سقوط کردم. در حالی که خودم، خودم را در آغوش داشتم و تنها چیزی که از جنگیدن و ملاقات با ابرها عایدم شده بود، رطوبت ترسناکی بود که روی هر دو گونه‌ام باقی مانده‌بود.

 

  • ۲ نظر
  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۲
  • سارای زنجیربریده

گمانم اگر جادوگری با مغز ناسالم فعلی بودم، برای جانورنمایی* ققنوس* را انتخاب می‌کردم.  آن‌وقت هر چند وقت یک‌بار می‌مردم و هر بار از میان خاکستر، افلیج‌تر به دنیا می‌آمدم. چنان که حالا، بی‌پیکر ققنوس هرچند وقت یک بار به خودم می‌پیچم و سعی می‌کنم دوباره بیرون بیایم و هر بار، تکه‌ای از خودم را در تغییر جا می‌گذارم.

همه‌چیز می‌چرخد. صبح‌ها بلند می‌شوم، لباس زشت مدرسه را می‌پوشم و در طول روز، سعی می‌کنم بیست و هفت نفر دیگر کلاس را با نگرانیِ نیم نمرهِ فیزیک‌شان تحمل کنم و با معلمی که خوش‌بختیِ زندگی نیم‌قرن آینده زندگی مرا در گروِ یادگیریِ پلیمرازیسیون تراکمی می‌داند، راه بیایم، سر کلاس دست‌هایم را زیر چانه‌ام نگذارم و به انبوه کتاب‌های خوانده‌نشده کنار تختم فکر نکنم. زنگ تفریح کنار دوستان درون‌سلولی و برون‌سلولی‌ام می‌نشینم، حرف می‌زنیم و می‌خندیم. تا عصر این چرخه را طی می‌کنم و ظهر از جلوی مدرسه سمت سرویس می‌روم. پایم طبق معمول در چاله‌ی چمن‌های وسط بلوار گیر می‌کند و با اقتدار راهم را ادامه می‌دهم، هیچ شتری تلپ در چاله وسط چمن‌ها نیفتاده.

عصر. آرامش. نامجو در گوشم می‌خواند، حافظ و سعدی غزل زمزمه می‌کنند، دولت‌آبادی و اخوان و شاملو و سایه، از دیوار اتاق با لبخند نگاهم می‌کنند و کیفِ حاوی رازِ پلیمرازیسیونِ تراکمی همچنان یک‌وری شده در هالِ خانه به سر می‌برد. یک ساعت بعد اما، خبرها را چک می‌کنم. فلانی مرد، فلان‌جا آتش گرفت، فلان زندانی هم‌چنان اعتصاب غذا می‌کند، فلان دیوانه ابر رئیس جمهور شده و... . نامجو متوقف می‌شود. دولت‌آبادی و شاملو و اخوان و سایه سرشان را پایین می‌اندازند. و حافظ به جای خواندن ادامه‌ی غزل عاشقانه‌اش زمزمه می‌کند:« حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش‌دلی‌ست/ تا نپنداری که احوال جهان‌داران خوش است»

شب. فکرها به من چشم غره می‌روند:« درازکش شده‌ای روی تخت؟ پلاسکو آتش گرفت بدبخت. این‌همه جان عزیز از دست و این‌همه سرمایه بر باد رفت. آن‌وقت تو درازکش شده‌ای روی تخت و پیژامه قدرتِ نداشته‌ات را تا گردنت کشیده‌ای بالا و در جای گرم و نرمت فحش می‌دهی که مردم چرا ازدحام کردند، شهرداری چرا پیش‌گیری نکرد، بودجه سازمان‌های به درد نخور چرا صرف آتش نشانی نشد، خبرنگار صدا و سیما چرا بی‌شعور است. خب تو چه کردی؟ فردا اگر بیفتی و بمیری که به چپش ست؟ غر زدنت که را نجات می‌دهد؟ فکر می‌کنی کار سختی کرده‌ای که یک گوشه هشتگ و غر می‌زنی؟ نکند مردی می‌خواهی بگویی جای مفید بودن پلیمرازیسیون تراکمی را یاد گرفتم؟

صبح. ظهر. عصر. شب. تکرار می‌شوند. می‌گردند. هر روز همان قبلی‌ست. من تکرار می‌شوم. در مرداب تکرار شدنم می‌گندم. روز به روز حوصله‌ام را از خودم بیش‌تر سر می‌برم. تکرار تکرار. دلم می‌خواهد فریاد بزنم که هی! می‌شود یکی مرا از این بازی تکراری بیرون بکشد؟ می‌شود به جای من موجودی جالب‌تر را در کالبد تکراری‌ام جاسازی کنید؟ کمی هیجان‌انگیز تر؟ در خاکسترها چرخ می‌زنم. باید ققنوس پرکاری شوم، دوباره به دنیا بیایم. دوباره سر از خاکستر بیرون بکشم. هر سال . هر ماه.

*: جانورنمایی، بر طبق کتاب‌های فانتزی امکانِ بدل شدن به حیوانی دیگر است.

**: ققنوس: بر طبق افسانه‌ها، پرنده‌ای که بعد از یک چرخه زمانی، در آتش خودش می‌سوزد و از خاکسترش تخمی پدید می‌آید که با شکستن تخم، ققنوس جدیدی سر از خاکستر بر می‌آورد.
+ اگر توانستید برای چندین ماه در اینستاگرام پستی نگه دارید، اگر وبلاگ چندین ساله دارید و مرتب پاکش نمی‌کنید، اگر قادر به تحمل کردن خودتان هستید، ای کاش برایم بنویسید چه‌طور.

  • سارای زنجیربریده
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
  • سارای زنجیربریده

تکه مربوط به حق طلاقِ برنامه دیشب دوره همی را چندبار نگاه کردم. بار اول برای اینکه توجیه شوم این مهران مدیری ست که این حرف ها و پوزخندها را می  زند ، چندبار بعد برای هضم این که نه زن و مرد روی سن، و نه تماشاچی‌ها صدایشان درنیامد نگاه کردم و بعد، دقایقی برای هضم بیهوده بودن همه تلاش‌ها، به دوربین نگاه کردم.

#drb!

  • سارای زنجیربریده

ما دو غول بیابانی بودیم. دو غول بیابانی سرمایی و احمق که صبح‌ گرسنه بیدار شدیم و تو  شش و نیم صبح از گرسنگی دست‌هایم را گاز گرفتی تا بتوانی سیر شوی. بعد که گوشت دست‌هایم را مزه مزه کردی خوشت نیامد. تفش کردی و من تفاله‌ها را دوباره روی دست‌هایم گذاشتم.

دنبال شکار هشت‌پای صحرایی رفتیم. گفتی باید هشت دسته کاکتوس را آغشته به خون کرد، آن‌وقت خون هشت پا با خون غول نمی‌سازد و می‌افتد و شکار می‌شود.اما خون باید از خونِ غول‌های دست سبز باشد. من دست‌های سبز داشتم و تو دست‌های آبی .آبی‌ِ آسمانی. پس من خونم را با خون آن‌ها مخلوط کردم و دیر یا زود، غذا خوردیم.

موقع خوابیدن، من  تو را با دست‌های آبی‌ت زیر شن‌ها مدفون کردم که گرم بخوابی. اما از آنجا که غول‌های دست سبز با جفت پا دراز کشیدن گرم می‌شوند، من روی ساحل دراز کشیدم. تو خوابیدی و من تا وقتی که خواب به چشمانم بیاید ، مدام شن‌ها را کنار زدم صورت مربعی و پلک‌های نامتقارن‌ت را بینم.

چند ساعت بعد، از خواب پریدی. سردت بود. دوباره زیر شن‌ها گذاشتمت و گرم نشدی. در دل کویر، نم نم باران گرفته بود. بغلم کردی تا گرم شویم. بغلم که کردی مدام چشم‌هایت در ذهنم می‌آمد، مثلث و پنج ضلعی، اما بنفش بنفش. با دست‌های سرسخت.

  صبح که شد دما قابل تحمل شده بود. نگاهت کردم و سردم شد. بغلت کردم. شش و نیم صبح بود. دست‌هایم را گاز گرفتی و بعد که از مزه‌اش خوشت نیامد تفش کردی. تفاله‌ها را روی دست‌هایم گذاشتم. من یک غول بودم، سرمایی و احمق.

  • سارای زنجیربریده

انسان بودن جنبه‌های مختلفی دارد، اما دیدن وجوه مختلف آدم‌ها- طبیعتاً درباره مسائلی که در زندگی پانزده ساله‌ام تجربه کرده‌ام حرف می‌زنم- مجابم کرد که در تمام این‌ها نقطه اشتراکی وجود دارد :«شهوت رسیدن».انگار ما ذاتاً زاده شده‌ایم که بخواهیم برسیم، به کسی، چیزی یا حالی.

شش هفت سالم که بود، باید در مواجهه با هر آدم جدیدی، بعد از گفتن اسمم، برنامه‌ها ، اهداف  و خواسته‌های چهل سال آینده‌ام را شرح می‌دادم. نه من، همه ما بعد از اسممان با تصور شغل آینده‌مان برای هم شناخته می‌شدیم. کسی نمی‌پرسید که خب دخترم، ماکارونی دوست داری یا قورمه سبزی؟ می‌پرسیدند می‌خواهی دکتر شوی یا معلم؟ خلبان شوی یا پلیس؟ به ثروت برسی یا علم؟ فهمیدیم که نه راهمان و نه علاقه‌هایمان، خواسته‌هامانیم.

رسیدن کافی‌ست؟ نه! به محض رسیدن به چیزی می‌خواهی به چیز دیگری برسی. مثلا عشاق اول می‌خواهند معشوق تحمل‌شان کند، تحمل که کرد دوستش داشته باشد، و دوست که داشت عاشق شود و بعد لابد معشوق به کسی و چیزی جز عاشق فکر نکند. رسیدن هدف نیست، رسیدن ابزار ست، آدم‌ها به رسیدن نیاز دارند، رسیدن به چیزهای ریز و درشت، احساسِ «خود آرمانی» بودن به انسان می‌دهد. اعتماد به نفس عجیبی که بدون آن زندگی نمی‌چرخد. مفید بودن و در کلامی، بیهوده نمردن.

این روزها خودم را غرق فکر رسیدن به چیزهای مختلف کرده‌م. کودکان کار را می‌بینم و فکر می‌کنم روزی فلان کار را خواهم کرد که حالشان خوب باشد. که آرام شوم. می‌بینم چه طور سرطان جان می‌گیرد و فکر می‌کنم یک روز محققی خواهم شد که درمانی برایش پیدا کند ، و حال خرابم را می‌بینم و فکر می‌کنم که روزی پادزهری برای پریشانی‌ام پیدا می‌کنم. که روزی خواهم رسید...

 

 

 

 

 

  • سارای زنجیربریده