آدم‌بس

رد دادن نوشتاری‌م رو دیده بودین؟

چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۲ ب.ظ

دکتر علی شریعتی می‌گه که درمان رو اگه از آخر بخونی می‌شه نامرد و گنج از آخر، رنج. امّا ساس رو از هر طرف که بخونی، همون ساسه.

معین بود که تخم ساس رو به خونه آورد و برای مقاصد سیاسی پرورششون داد. گاهی تو اتاقش برگه‌های سازمان‌دهی و فرمان‌دهی‌ و نقشه‌های تهاجمی‌شون رو می‌بینم. حتّی سوت قرمزی داره که وقتی به صدا درش می‌آره ساس‌ها با شلوار ورزشی خط‌دار دورش جمع می‌شن و اون‌موقع براشون آواز می‌خونه. اون‌ها هم مثل پرنده‌ها، وقتی سفیدبرفی براشون آواز می‌خوند به رقص درمی‌آن و جست‌وخیز می‌کنن.  در نهایت رژه می‌رن تا فرمان‌های بعدی رو دریافت کنن. 

اوّلین ساس‌ها در اتاق خودش دیده شدن. وقتی خواستیم از بینشون ببریم گفت پودری می‌شناسه که این کار رو می‌کنه. پودر سفید رو خرید و سراسر خونه رو پودرساسی کرد. مدّتی گذشت و از معین پرسیدیم که چرا نشونی از هلاکت ساس‌ها نیست. گفت که ای بابا! خاصیت این پودرها به اینه که کلّاً جسدی نمی‌بینی. نشونه‌ای هم نیست. تو لونه‌ی خودشون می‌کشتشون. اون با پرورش ساس‌ها روی مشکلات روحی‌ش سرپوش می‌گذاشت. ساس‌ها به‌قدری با پودر پرورش ساس مطیعش شده بودن که حتّی با صدای آوازش هم فرار نمی‌کردن. ساسی اگه با صدای سوت به کنارش نمی‌اومد دست روی بازوی چپش می‌گذاشت، احضارش می‌کرد و با بی‌اعتنایی بهش، ترسناک‌ترین مجازات رو به عنوان یک خرداد ماهی مغرور نسبت بهش اعمال می‌کرد. روزگار پلید و مقطع حسّاسی بود.  

امّا هر موجود، به اصل خودش برمی‌گرده. در اوّلین روزهایی که زبان ساس‌ها به من الهام شده بود چند ساس دورم رو گرفتن. آوازه‌ی نبوّتم رو شنیده بودن و معجزه می‌خواستن. یکی از ساس‌ها با صدای زیری اشاره کرد که در کتب آسمانی پیش ازینشون، گفته شده که پیامبری خواهد اومد، از خون خودشون. و به دست من که پر از جای خورده‌شدگی ساس‌ها بود اشاره کرد. انگار از ازل می‌دونستم که باید چه کنم. پرسیدم که چرا زودتر نیومده‌ن. یکی از ساس‌ها نگاهی به زنبیل قرمزش انداخت و گفت تعدادشون کم بوده. در همون لحظه عصا م رو به زمین زدم‌. سی یا چهل ساس از کنار عصا م سربرآوردن. ساس‌های الهی بودن. دشمنان روزگار قدیم زانو زدن و اعلام وفاداری کردن. قرار شد عملیات تخریبی شماره یک رو آغاز کنیم. معین توالت بود و به جز ساس‌های ملازم و آفتابه‌بلندکن مابقی تو اتاق بودن.

اتاق معین بیش از هر اتاقی پودر سفید داشت. تعدادی از ساس‌ها رو بالای کمد فرستادم که نگه‌بانی بدن. رمز عملیات رو فریاد زدیم و وارد عمل شدیم. چه زود در برابر لشکر خدا، تمام ابهّتشون فرو ریخت. و چه دیر چیزی رو که باید فهمیدن. حرف حق رو از ساسی شنیدم که فریاد هذه النار التی کنتم بها تکذبون سر می‌داد. هزیمت شده بودن و اکثر ساس‌هام به جمع‌آوری پودر پرورش ساس از اتاق مشغول بودن. تا این‌که یهو از روی میز فریاد و جیغ شنیدیم. ساس‌های نگه‌بان روی میزم دیده‌بانی رو کنار گذاشته بودن و سرگرم جمع غنیمت شده بودن. جنگ سختی درگرفت امّا ما اسیر بلاهت سربازهای خودمون شده بودیم. و من ساس‌های دلاورم رو دیدم که یکی یکی روی زمین می‌افتن. از سربازخونه‌ی دشمن هنوز ساس جدید می‌اومد. سراغ سرکرده‌ی ساس‌های خودم رفتم و ازش خواستم رمز ورود به سربازخونه‌شون رو بهم بده. کورسوی نوری در دلم روشن شده بود. اصوات نامفهومی از دهنش خارج شد. نمی‌فهمیدم. سرم رو بهش نزدیک کردم و پرسیدم:« به زبون خودتونه؟» گفت:« نه.. نیشابور... هنوز تو کدکن رواج داره...» دوباره رمز رو گفت و من نفهمیدم. خس‌خسی کرد، تکونی خورد و مرد. این بار ما دیگه هزیمت شده بودیم. بقیّه‌ش رو بعداْ تعریف‌تون می‌کنم. یکی داستان‌ست پر آب چشم. ولی تایپ با گوشی پدردرآره.

پی‌نوشت: عیدمبارکی. من که یک سال تحویل استثنائی رو در مراسم تدفین گذروندم:)))) یادم می‌آد خنده‌م می‌گیره. خواستم بدونید تقصیر من نیست ان‌قدر بد می‌نویسم. جفای روزگاره. آره و این‌ها. عیدتون مبارک:*

  • ۹۷/۰۱/۰۱
  • سارای زنجیربریده

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی