آدم‌بس

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

- برای داشتن یک زندگی بهتر چه کار کنیم؟

+ خودتان را دربند کشیدن جورِ هر ننه قمر و از آن نزدیک‌تری نکنید!
 

  • ۰ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۷
  • سارای زنجیربریده

سکانسِ یک: زن و مردی بچه‌ای می‌سازند!

سکانسِ دو: کودک به سختی تعادل‌ش را حفظ می‌کند و هم‌زمان دستش را به اطراف گیر می‌دهد. حلقه‌ای متشکل از پدرو مادر، دوست و آشنا با نگاه‌هایی پر از شوق و بعضاً حسادت، هلهله می‌کشند و قربان صدقه‌اش می‌روند.

سکانسِ سه: جیغ‌هایش اتوبوس را پر می‌کنند. دست مادر را نیشگون گرفته و فحش‌هایی را که جدیدا از پدر و مادر و دوست‌های مهدش یاد گرفته نثارش می‌کند. دست‌های مادر در کیفش رفته و شکلاتی را که کودک می‌خواست به او می‌دهند.

سکانس چهار: در خانه حوصله‌اش از بودن با پدر سر می‌رود. پدر کودکش را دوست دارد. از دفتری کاغذ می‌کند و موشک درست می‌کنند و به نوبت با هم در پرتابشان به بیرون از پنجره مسابقه می‌دهند، تا ببینند کدام دورتر می‌رود.

سکانسِ پنج: «بچه‌های این دوره زمانه‌اند دیگر! مگر می‌توان گفت فلان فیلم باشد برای هفت هشت سال دیگرت! بابا این‌ها ده‌تا پنجاه ساله را حریفند!» النگوهای دستش را تکان تکان می‌دهد و برای شوهرش می‌گوید چه طور نازی وقتی که باید قسط می‌دادند رفته و مبل‌هایش را عوض کرده.

سکانسِ شش[۱]: دیگر نوجوانی‌ست. کارهای صورتش را تمام کرده و می‌رود بدهد لب‌هایش را پرحجم کند تا سلفی لب غنچه‌ای ش قشنگ‌تر شود. پدر و مادر میانسال با لبخند به فرزند بالغشان نگاه می‌کنند.

سکانس شش[۲]: دیگر نوجوانی‌ست. پشت لبش سبز شده‌ست و مکالمات طولانی‌ای با عسل جون و ساناز جوجو دارد. به استثنا شب‌هایی که حضوری مکالمات را برقرار می‌کند و بعد هم قلیانی چاق.پدر و مادر میانسال با لبخند به فرزند بالغشان نگاه می‌کنند.

سکانس هفت: در دم حضور در دانشگاه چندین شکست عشقی پشت سر هم را پشت سر می‌گذارد و نتیجه می‌گیرد باید خودش را به عنوان یک اردیبهشتی مغرورِ سینگل فوراور حفظ کند. مگر تحت فشارهایی خاص!

سکانسِ هشت: البته که نتیجه گیری سکانس هفت دیری نمی‌پاید و آستین‌ها توسط والدین بالا زده می‌شود.

سکانسِ نه: بار دیگر، زن و مردی بچه‌ای می‌سازند!

سکانسِ ده: کودکی دیگر، دارد تعادلش را به سختی حفظ می‌کند و هم‌زمان دستش را به اطراف گیر می‌دهد. حلقه‌ای محاصره‌اش کرده. حلقه‌ای متشکل از پدر و مادر، دوست و آشنا، و یک پدربزرگ و مادربزرگ پیر، با لبخندی پرغرور!

  • ۱ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۱
  • سارای زنجیربریده

داشتن برادری دیرآموز به طول همه عمر، به بهترین شکل یادم داده‌ست که هرچقدر کم‌تر بفهمی آدم‌ها که‌اند و در رابطه شان با تو چه می‌خواهند و برای رسیدن به خواسته‌هاشان چقدر از کیسه خلیفه می‌بخشند، پاک‌تر و معصوم‌تر و زیباتری...

  • ۱ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۳
  • سارای زنجیربریده

می‌خواهم بگویم اگر خلقیاتِ نزدیکی با من دارید هیچ‌وقت تنهایی سرتان را پایین نیندازید و وارد آرایشگاه زنانه نشوید! شاید بتوانید یک‌ساعت حضورتان را درجای دیگری سیر کنید و تن به شنیدن داستانِ «اون خانومه که می‌خواست با صد و بیست تومن خودشو آرایش کنه بره عروسی داییش! فکر نمی‌کنه مادر زن داییش چی می‌گه» ندهید و مثل من با لبخند پیروزمندانه‌ای برای خودتان جایزه هم بگیرید؛ اما نهایتا به خانه می‌رسید و خودتان را در آیینه آسانسور پیدا می‌کنید؛ مقابل شخصی که جایزه تاخورده و صحافی نشده دستش است، با بستنی عروسکی‌ای که قیافه خسته‌تر از خودش دارد و کله‌ای که بی‌شباهت به مرغ پرکنده درنیامده!

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۶
  • سارای زنجیربریده

کارهایی هست که باید با سماجت و اراده بی‌سابقه انجام دهی؛ هرچقدر سخت‌تر و نشدنی‌تر و پرطعنه‌تر به نظر برسد هم بهتر است. نه فقط برای رسیدن به سرانجامش ها، برای یادگاری شدن. آن‌وقت سال‌ها هم که گذشت، وقتی خواستی کاری را ادامه دهی و ناممکن می‌آمد، وقتی مسخره‌ات کردند و روز به روز بیش‌تر به تو فهماندند این کار تو نیست، وقتی که ناامید و دلسرد شدی؛ می‌توانی آن یادگاری را از خاطراتت بیرون بکشی و به خودت نهیب بزنی:« من همانم که آدمِ آن کار هم نبود، طعنه شنید و ناامید شد، اما جا نزد. من همانم، همان آدم سرتق لجباز همیشگی.»

  • ۲ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۶
  • سارای زنجیربریده