آدم‌بس

حالم که خراب می‌شود،ذهنم به طرز عجیبی هذیان می‌بافد. مثل شبی که اخبار نصفه و نیمه کودتای ترکیه را شنیدم و به خواب رفتم.  درد حمله کرده بود به جانم و من سعی می‌کردم تا بفهمم دردی که می‌کشم از گلوله کودتاچی‌ هاست یا مردم خشمگین ترکیه. یا روزی که در تمام ساعاتی که از تب می‌سوختم بیت:« ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم/ وز رستنی نبینی بر گور من گیاهی» در ذهنم تکرار می‌شد و تقلا می‌کردم وزن آن را پیدا کنم! فکر می‌کردم:« ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم/ مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن!» و بعد چیزی در ذهنم جیغ می‌زد که نه! این نباید باشد. کلافه تر می‌شدم و در آن عالم پریشان یخیال می‌کردم که به محض پیدا شدن وزن، آرام خواهم گرفت و این روند تا وقتی که درمان‌های اصلی اثر کنند ادامه داشت.

حال این روزهایم شبیه تمام ساعات پریشان‌حالی جسمانی ایست که گذرانده‌ام. رنج می‌برم و نمی‌دانم از که می‌خورم، کودتاچی‌ها، تانک‌ها، یا مردم ترکیه، شاید هم این بار واقعا مشکل من است. و انگار در همین زمان مجبورم کرده‌اند که وزن تمامی اشعار دیوان حافظ را دربیاورم و  خودشان هم در گوشه کناری به اوزان الکنم ریشخند می‌زنند . چه کسی می‌داند که در این نا به سامانی‌ها، کدام وزن را باید انتخاب کنم و از کدام جبهه باید پرهیز کنم؟

  • سارای زنجیربریده

نظرات (۱)

برای منم خیلی از وقتا این بین هی تو سرم تکرار شده: ترسم چو باز گردی...
امان از این کودتاچی های درون مغزی
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی